نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و پنجم :
نگاهش بین زنان همسایه چرخید و وقتی به آهستگی تای کاغذ را باز میکرد، گفت:
_الهی به حق جدهی سادات این نوبَه وام صندوقمان برسد به دست اونی که واقعا نیازمند است... الهی که گره از مشکل همه باز بشَد...
مکث کرد، لبخند نمنمک روی لبش جا گرفت و بعد کاغذ را به سوی بقیه برگرداند. نام سودابهخانم میان کاغذ بود.
اکرمخانم هینی کشید و صدیقهخانم حیرتزده به خنده افتاد. ناریهخانم گفت:
لطفا صبر کنید...
