تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت صد و بیست و ششم :
نیاز نبود خوب باشم؟ بله، خوب نبودم؛ اما اعتراف به آن مرا مجبور میکرد به دنبال راه چاره بگردم. آن موقع بود که همه چیز به بن بست میرسید؛ چون هیچ چارهای در برابرم قرار نداشت. فقط باید ادامه میدادم و به پیش میرفتم. پس ترجیح میدادم در این وهم خوب بودن باقی بمانم.
حوله را محکمتر میان انگشتانم گرفتم و اگرچه دیر، اما بالاخره اعتراف کردم:
_ خوب نیستم...
سکوتش طولانی و سنگین شد. ا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
رها
1خوشحالم که بعداز همه ی اتفاقات دنباله ادامه ی زندگیه
۸ ساعت پیشWhy
1کاش زودتر سایه خوب شه، داروهاش و کم کم قطع کنه و بعد یه روزی بشن سه نفر گیدو مهدایه کوچولو
۸ ساعت پیشWhy
1«دلم می خواست زندگی کنم. » :))
۸ ساعت پیشWhy
1وای هر لحظه استرس داشتم بفهمم بارداره، این سوالو که پرسید بیشتر استرس گرفتم.توی این وضعیت واقعا بارداری فاجعه ست.
۸ ساعت پیشWhy
0عهه میگم امیرعلی ستوده چقدر آشناست نگو همون امیر علی خودمونهه
۸ ساعت پیشWhy
1سایه و مهداد واقعا نیاز دارن تا بعد این همه بدبختی مثل دوتا آدم عادی زندگی کنن:)
۸ ساعت پیشمحی
1سایه خیلی گناه داره🥲
۹ ساعت پیشمحی
0عهه امیرعلیههعه
۹ ساعت پیشasma
0ممنون از پارت زیبات
۱۱ ساعت پیشنارنجی
2ولی خوب شد که دوباره درمان شروع کرده بیچاره نابود شده دیگه روانی براش باقی نمونده
۱۳ ساعت پیشنارنجی
0امیدوارم سایه زودتر حالش خوب بشه خیلی گناه داره
۱۳ ساعت پیشPayiz
1دنیای و آدماش خیلی بی رحمن یه آدم بی گناهو به این روز رسوندن
۱۷ ساعت پیشPayiz
2«هیچ آدمی نمیتونه فقط با مثبت فکر کردن به هیچی فکرنکردن افسردگیشو درمان کنه» «خیلی وقتا آدم حتی خودش نمیدونه بیماره، چه برسه به اینکه تلاش برای بهتر شدن کنه» واقعا
۱۷ ساعت پیشPayiz
0واقعا وحشتناک که خوابتم پر از درد و سختی باشه
۱۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0آوا همه ی رمان هارو باهم قاطی کرده آدم هنگ میکنه اسم های بقیه کارکتر هارو میبینه توی رمان🤣🤣🧑 🦯