پارت شصت :
مغزم مثل یک طبلِ توخالی بود که داشتند به آن میکوبیدند. پلکهایم را با هر زحمتی که بود بالا دادم. سقفِ سفیدِ بالای سرم، با آن لامپهای مهتابی که انگار میخواستند چشم را کور کنند، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد.
سعی کردم دستم را تکان بدهم، ولی یک کشیدگیِ دردناک تویِ پشتِ دستم پیچید. چشم چرخاندم سمتِ چپم. آنژیوکتِ لعنتی با چسبهایِ سفیدِ ضدحساسیت به پوستم چسبیده بود و لولهیِ شف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
طفلی ترسید ، یه بارم که به خودش جرئت داد بگه، مهیاس نذاشت
۳ هفته پیشریحانه
0آره ، واقعا حیف
۲ هفته پیشZ.k
1مه یاس بیچاره معنای واقعی"" پرکس و بی *** " 😭😭 اخه به این زن هم میشه گفت مادر که ولش کرد رفت .فقط اومد اتش انداخت به جون مه یاس و رفت😖😖
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
همون اومدنش هم بخاطر خودش بود لو نره
۳ هفته پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💞💞💞💞
۳ هفته پیشمیم
2میکائیل رو دیگه چرا می کشه وسط،دیارو می ذاره کنار،دیار که بیشتر اینارو بهش گفته بود،خودش نذاشت کامل توضیح بده 🥺
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
تو شوکه طفلی، نمیدونه چکار کنه
۳ هفته پیشمیم
2با این حال می ره خونشون،فقط این مونده فردا میکائیل چیزی بگه مادرش همین رو بزنه تو سرش صدتا حرفم اون بارش کنه 😔🙏🏻
۳ هفته پیشمیم
2وای مخم سوت کشید از این همه عوضی بودن،دخترشو ول کرده کدوم گوری رفته،لابد سرکار جدیدش 😠😠
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1آخ دیار آخ کاش از اول همچی رو صاف و پوست کنده میگفتی الان که از هیچی خبر نداره حرف همه رو باور میکنه