شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت چهل و سوم :
تاریکی انبار به قدری بود که نه چیزی میدیدم نه جرعت داشتم تکون بخورم.
بوی خاک بینیم رو پر کرده بود.
دست کوچیک دیان مشت شده بود و یقه لباسم رو گرفته بود.
لب هام رو روی موهاش گذاشتم و بدون صدا زمزمه کردم:
ـ مامان اینجاست... نترس عزیزدلم.
بیرون انبار صدای قدم ها پیچید که گوش هام رو تیز کردم.
ـ اینجا رو هم بگرد.
چشم هام رو بستم و دستم رو جلوی دهان دیان گذاشتم.
صدای دستگیره
این پارت به قلم دیبا کاف نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
