پارت چهل و ششم :

آرمین او را دید که دست به سینه به ستون آلاچیق تکیه زده است. از اینکه جملۀ آخرش را شنیده بود، هول شد و گفت:
-بفرمایین ناهار زلزله‌خانوم! حالا می‌فهمم، چرا فرزین بهت می‌گه هشت‌ریشتری.

-فرزین خیلی بیجا کرده.
آرمین با چشم و ابرو اشاره کرد به شادی که یعنی «از خشونتِ کلامت، کم کن». ناتاشا وزنش را روی پای دیگرش انداخت. چشم‌هایش روی دست‌های مردانۀ آرمین پشتک می‌زد. غیرارادی دستش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    2

    خوشم میاد که سید و الهام خانوم واقعا خوب تربیتش کردن به قول پسرمون بااینکه مذهبی نیست ولی خیلی چیزها رو رعایت میکنه

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    2

    مفتی مفتی دوماد شد رفت😂😂

    ۵ روز پیش
  • آرتمیس

    0

    رمانت عالیه .. اینکه تو دنیای تو باشم و ببینم چی تو ذهنته خیلی لذت بخشه و اینکه اینقدر چیدمان کلمات کنار هم قشنگیه.. عالیه🫶🏻✨

    ۵ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۵ روز پیش
  • رزا

    0

    چقدر این آرمین ماهه دوست بداری ناتاشا نزار از دستت بره سفت بچسبش آرزو جون هر چی از زیبایی قلمت بگم کم گفتم دست مریزاد عالی بود

    ۵ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️🥺

    ۵ روز پیش
  • راز

    1

    چرا این بچه انقده شیرین برادره فرزینه فرزین پسر خاله ناتاشا بود فک کنم ک آرمین هم میشه پسر خالش

    ۵ روز پیش
  • ریحا

    1

    حدس می زنم ادامه ش خیلی هیجانی میشه و حقایقی بر ملا میشه خسته نباشی نویسنده گل

    ۵ روز پیش
  • macani

    1

    شت شت شت، تموم شد کهه🔪🚬🚬

    ۵ روز پیش
  • ...

    2

    فقط اونجا که میگه مفتی مفتی دارن پسرتون دوماد میکنن 😂😂

    ۵ روز پیش
  • مامان عسل

    4

    ناتاشا چشاتو درویش کن تو که از پشم و خالکوبی آرمین خوشت اومد چه طوری میخوای بعد از عقد خودتو کنترل کنی وای چه شود عاشقانه های این دو نفر🤗🤗

    ۵ روز پیش
  • سیب سرخ

    0

    این همخ بچه تورو دوس داره

    ۵ روز پیش
  • سیب سرخ

    1

    ناناشاجون یه ذره کظم غیظ کن🤌😁

    ۵ روز پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    عکسشونو لطفا بذار

    ۵ روز پیش
  • سویل

    1

    توروخدا عکس عروسی شونودخنما بدار

    ۵ روز پیش
  • طناز

    2

    چه خوشبخته ناتاشا که همچین مردی تو زندگییشه

    ۵ روز پیش
  • الهه

    1

    ناتاشا بنظرم الکی این داستان ازدواجو علم کرد

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️