آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و چهارم :
ناتاشا به شیشۀ جلو نگاه کرد. آرمین احساس کرد منظور ناتاشا این است که هیچکس با او رفیق نمیشود. این فکر در سر آرمین پیچید: «خب عزیز من! تقصیر خودته. اخلاقت عین موتور سمپاشه. هرچی موجود زنده رو از دورت میپرونی دیگه».
ناتاشا ادامه داد:
-چون ما اصالتاً تهرانی نیستیم و خونوادهمون شهرستان بودن. بیشتر دوستام هم اونجا هستن.
-آخه من خودم اهل گشتوگذارم. آخر هفتهها با رفقا برن
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Biti
1من ادامه و میخامم چرا اینجا تموم شدد قبول نیی
۱ هفته پیشطوفان
2به قول شاعر: مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنههنهنهنهه» آخه خواهر من چرا اینجا تمومش کردی حالا هر چقدر پیک بزنم درد خماری مگه میره نه اصلا نمیرهه ✨😭✨😭✨😭✨😭✨😭✨✨😭✨😭✨😭✨
۱ هفته پیشسرو
0اصلافکر نمیکردم ۲۲ سالش باشه پارتهای باحالی بودن خداقوت
۱ هفته پیشبورا
1ممنون وخسته نباشی نویسنده گل 🌸❤️
۱ هفته پیشهناسه
3حدس میزنم خواهرش رو دزدیدن بالاخره. عالی بود موفق باشی نویسنده جون
۱ هفته پیشدریا
5آخیی محمد چقد گوگولیه حتی با اینکه برادر تنی نیستند و از سر تا پا باهم فرق میکنند،ولی اینقد آرمین رو دوست داره:))
۱ هفته پیشمیم
4ای وای،جای حساس و هیجانی تمام شد،باز چه خبرشده اینجا،کی حمله کرده،شادیو نبرده باشن 😮🙏🏻
۱ هفته پیشاکرم بانو
3شوهر اولش نکنه اومده؟
۱ هفته پیشدیانا
3شوهرش مرده.وگرنه بهش نمیگفتن بیوه که!!
۱ هفته پیشاکرم بانو
2اره درست میگین،حواسم نبود
۱ هفته پیشرستا
5امیدواریم برای شادی اتفاقی نیفتاده باشه،راستی شادی دخترشه یا خواهرش؟ لطفا هر روز پارت بزارید،،لطفاا
۱ هفته پیشدیانا
5دخترشه.مطمعنم
۱ هفته پیشنیلوفر ابی
3ای وای چی شد منتظرم پارت بعدی بخونم ممنون خسته نباشید
۱ هفته پیشمامان عسل
2اگر ناتاشا پلیس مخفی هم باشه نباید جونش در خطر باشه حتما ازش محافظت میکنن ..ولی شواهد این طور نشون نمیده
۱ هفته پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
3این چیه دیگه 😂😂
۱ هفته پیشمارال
4اخه قربونت برم چرا میذاری مارو تو آنپاس😁😁
۱ هفته پیش...
7وای وای جای حساسش چرا تموم شد چی شد ینی🤔🤔
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

macani
0حدس میزنم کار شادیه😶