آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و سوم :
آرمین سر ساعت مقرر جلوی مزون پارک کرد و پیامک داد: «من جلوی در منتظر شما هستم».
دقایقی بعد، ناتاشا بهتنهایی از مزون بیرون آمد و کرکره را پایین کشید و قفل را زد. آرمین پیاده شد و در سمت شاگرد را برایش باز کرد. ناتاشا کنار در مکثی کرد و لبهایش مانند غنچۀ رز کمی از هم باز شد. بزرگیِ عینک دودی به اندازهای بود که کل چشم و ابرویش را میپوشاند. کمی آرمین را نگاه کرد. قدش بلند بود و ناتاش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
macani
0ناتاشا جان منتظر باش ک همهشو قراره با آرمین خان تجربش کنی🤌🏻
۴ هفته پیشریحا
0خسته نباشی نویسنده ی گل قلمت مانا باشه
۱ ماه پیشاکرم بانو
1لعنتی چه حس مزخرفیه،گاهی میخوای حرف بکشی،یهو میبینی خودت همه چی رو ریختی رو دایره😂😂
۱ ماه پیشطوفان
0من دور دخترم بگردمم🥲🥲
۱ ماه پیشنیلوفر ابی
0بینظیر خدا قوت سلامت باشید خسته نباشید مثل همیشه عالی بود گل کاشتید
۱ ماه پیشمهی
3آروز مثل همیشه گل کاشتی دمت گرم
۱ ماه پیشبورا
4خسته نباشی نویسنده گل میشه خواهش کنم پارت های طولانی تری بزاری 🙏🫶🌹
۱ ماه پیشBiti
1بچه ها من رو محمد پسرمون کراش زدم 🤣🤣
۱ ماه پیشمیم
10منم فکر کنم حدس آرمین درسته باشه و پلیس مخفی باشه،همه جا اسلحه داره 🙏🏻🌹
۱ ماه پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
10این دوتا بدجور به دلم نشستن 😍😭🥹
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

macani
0آنچه خواهید دید: ناتاشا همهشو با آرمین خان تجربه خواهد کرد🤗😂