زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و سی و یک :
حسام بیحوصله لیوان را از لبش فاصله داد و نگاه سرخش را بالا آورد. مغزش دیگر نمیکشید.
- برو اتاق.
جملهی دستوریاش با آن لحن کشدار و حالبههمزن دیدنی بود! حال بد روحی ماهبانو به تدریج جسم ضعیفش را مبتلا میکرد و وخامت درونش را جار میزد.
- تو اصلاً متوجهی که خونواده داری؟ اگه میخواستی کارهای سابقت رو تکرار کنی، دیگه چرا پای این طفل معصوم رو به این زندگی باز کردی؟
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت عزیزم خدا قوت عالی بود قلم بی نظیرت مانا❤️❤️❤️❤️❤️