این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی و چهارم :
دریا با شنیدن نام آریو نفسش را حبس کرد.
- تو نمیتونی از اونا استفاده کنی که منو بکشونی توی این شرکت مسخره.
- نمیتونم؟
سپس آرام سر چرخاند و نگاهش را روی او نشاند.
- تو هنوز نمیفهمی با کی طرفی. پروندهها خودشون باز نمیشن. آدمها بازشون میکنن. قاضیها تصمیم نمیگیرن؛ اطلاعات تصمیم میگیره و من اطلاعات زیادی دارم.
- تو داری از گذشتهی برادرم سوءاستفاده میکنی.
- م
لطفا صبر کنید...

دلوین
0مثله همیشه عالی نویسنده عزیز میشه پارت هارو بیشتر کنی اینجوری هیی نمیگم سه شنبه کی میاد 😂🌷