بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و هشتم :
- در مورد چی کابوس می بینید؟
سوالش سدی رو توی سرم شکست که پشتش دریایی از بدترین حالات درونیم رو قایم کرده بودم.
بی اختیار در حالی که نگاهم به گوشه ای خیره مونده بود و قطرات اشک به نرمی سرازیر میشدن، جواب دادم: جنگ... جنازهٔ سربازهایی که کشته شدن، عضوهایی از بدنشون که روی زمین جا مونده بودن... انگار برمی گردم به روز نبرد؛ با این تفاوت که اریک دیگه اونجا نیست که دستم رو بگیره و گوشه ای
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Hhhh
1خیلی عالیه که رمان داره جنبه های واقعی و تاریخی رو کاملا متفاوت و عالی توصیف می کنه،یعنی صرفا عاشقانه و پر از رویداد مثبت نیست بلکه حقایق و تلخی های واقعی روهم نشون میده اینه که متفاوت و قدرتمندش می کنه!جنگ همینه👌👌
۱۳ ساعت پیشاکرم بانو
1چقد جنگ بی رحمه ،کاش هبچ وقت نرسه روزی که کشورموداینطور ببینم
۱۳ ساعت پیشYas
0دلتنگی برای اریکو استیو پدر ادمو درمیاره🤧 توصیفات عالین👌
۲۱ ساعت پیشAvin
0اریک خودش نیست اما وصف جذابیتاش همه جا هست😁❤️ دلم براش تنگ شده خیلی فرمانده خوب و بزرگیه که زیردستانش اینطوری بهش احترام میذارن❤️ فکر می کنم در نهایت آیرین کاملا درکش کنه
۲۳ ساعت پیشمینو
0جونم و برای چیزی که برای فرمانده عزیزه میدم،چقد این جمله ی افسر رندولف قشنگه🥺❤️کاش همه مون انسان های قدرشناسی بودیم و به موقع جواب خوبی ها رو میدادیم
دیروزمینو
1آیرین حق داری نگران خانواده ات باشی ولی میدونی قلب عاشق اریک رو ویرونه کردی؟🥺🥺
دیروزمینو
0واای فکرم پیش اریک مونده که داره چه کار میکنه؟فهمیده آرین رفته یا نه🥺
دیروز
لطفا صبر کنید...

ماهی
0چقدر سخته واقعا که بین دوتا عزیزت یه نفر رو مجبور باشی انتخاب کنی و ایرین از همین الان دلتنگ استیو و اریک شده