پارت صد و هفتم :

سرش رو با حالتی کلافه و در عین حال متفکر به چپ و راست تکون داد.
- فکر نکنم بتونم، نمی خوام ذهنش بیش از این به هم بریزه و در به در شه.
تو زن بی رحم و بی پروایی هستی... اما امیدوارم وقتی پشیمون بشی خیلی دیر نشده باشه.
احساسی مرگ آور در درونم بود که در اعماق وجودم درد می کرد، با این حرف بغضم و فرو خوردم و با جدیت گفتم: پشیمون نمیشم.
افسار و که رها کرد، افسر رندولف اسبش رو به حرکت درآورد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    انقد خستگی و ضعف ایرین رو واقعی نوشتید که منم حسش کردم

    ۶ دقیقه پیش
  • ماهی

    0

    الان رفت دیگه فقط امیدوارم رفتنش بیهوده نبوده باشه و بتونه خانوادش رو پیدا کنه

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️