پارت چهل و چهارم :

محبوبه در عجب از این حرفِ ناگهانیِ او چشم درشت کرد و ابرو پراند.

- دختر تو زده به سرت؟ چه کاری؟ اصلا می‌خوای چیکار کنی مگه وقتی حتی مدرکِ تحصیلی هم نداری که با اون بری سرِ یه کاری؟ چه کاری بهتر از اینجا؟

- این وضعیت اینجوری نمیشه محبوبه، هم اون بچه اذیت میشه هم من! خیلی خب من مشکلی ندارم، آدمِ سازگاری هم هستم، برای اینکه بتونم یه سقف رو بالا سرِ پسرم نگه دارم هر بدبختی‌ای رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    منتظر رفتنت میمونم ترنج🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    🤝🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    سر اون نگاه ترنج به اتاق برزین واقعا همش تایمی که باهم حرف میزدن اینجوری بودم که الان باز برزین سر میرسه اینارو میبینه مخصوصا جاییکه رامین دستشو گرفت که.. باز من یادم افتاد.. جاش بود ترنج یکی بکوبه تو صورتش، همش حس میکنم این دست گرفتناش منظورداره آخه رامین آدم نیست هرکس دیگه بود این حس و نداشتما😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه کاملا حق داری چون اصلا اون دست ترنج و گرفتن خودش حرکت خطرناکی بود😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این پارت رو خیلی دوست داشتم، بخش حرفای ترنج و رامین مخصوصا که خیلی نکته از شخصیت رامین دستمون داد تا بیشتر بفهمیم با چه بزمجه ای طرفیم😒😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    باعث شد ارادتتون بهش بیشتر شه😔😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این رمان واقعا حیفه برای اینکه دیده نشه، لابلای کلی داستانی که صرفا جنبه سرگرمی دارن همچین رمانی که هر پارتش مفهوم داره و اصلا انگار ایده باهات حرف میزنه بهت درس زندگی میده یه شاهکار واقعیه، کاش قدر بالانس و امثالش رو بیشتر بدونیم، با این رمانا ادبیات انگار نفس میکشه✨🙌🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    تو قلبِ من و هدف گرفتی لاو، خبر داری؟😭🤍

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    آیا به این قلم ایمان نمیاریدد؟✨ یه فکر به یه ذهن طلایی رسید، یه ایده با نهایت خلاقیت ساخته شد، یه دست با مهارت قلم رو رقصوند، یه نوشته شد شاهکار به چشم من و همه اونایی که بالانس میخونن✨🎀

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقِ من🥺🤍

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    دلم رفت واسه بغل ترنج و حافظ🥺 این مادر و پسر واسه اینکه الان همدیگه رو نداشته باشن زیادی حیف و قشنگ بودن، احساسشون از قلب میزنه آدم میخواد براشون غش کنه🥺 پسری رو واقعا در حق مادرش تموم کرد که اونجوری بغلش کرد تا رو شونه کوچیکش اشکای سنگین مامانش بریزه🥺✨ عجیب نیست از همچین مادری، اون مرد عاشق✨🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    جوریکه مادر پسری پناهن واسه همدیگه✨ واقعا... حافظ عشق رو از مادرش یاد گرفت✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    خیلی خب.. از اونجایی که رامین زیاد زر مفت میزنه و من مطمئنم اگه دنیا رو دودستی تقدیمش کنن کمشه، برمیگردیم سراغ نظر ترنج که رامین یخ زد، پس چیزی که گرفته حقش نبوده و پای ناحقی وسطه ولی چیی و این چه ربطی میتونه به این آدمی که الان هست داشته باشه، داره زیرزیرکی چی میگهه، رامین راستشو بگو نمیزنمت!

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اونم نزدیکه؛ ولی خب... واقعا گذشته‌ی داغونی داشته🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    دو مدل آدمن با دوتا دنیای مختلف؛ رامین معلومه یه مشکلی داشته یه دردی بدبختی چیزی که الان عقده اونو داره سر بچه خالی میکنه مثل تلافی، ترنج گذشته تلخی داشته و دردش رو درس کرده واسه بچش تا آدمی که وارد زندگیش میشه دچار درد ترنج نشه، واقعا هم اگه عقده ی بابا و شوهرش و سر حافظ خالی میکرد شبیهشون میشد..

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره. رامین خیلی سنتی و بسته فکر می‌کنه، با این عنوان که من خودمم همینطوری بزرگ شدم دردِ خودش رو سرِ بچه‌هاش می‌ریزه؛ ولی ترنج دقیقا برعکسش فکر می‌کنه. اون میگه ما مسئول انتقال زخمِ خودمون به نسل بعد نیستیم!

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    نیاز دارم ترنج همینطور محکم که حرف زد، همینطور قوی هم فردا وسایلش و جمع کنه و بره، بخدا اگه حافظ سقف خونه رامین بالاسرش نبود و میرفتن الان اینی نبود که ازش ساخته شده

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اتفاقا تصمیم ترنجم میفهمیم؛ باید کمربندارو سفت ببندین که کم‌کم داریم به قسمتای موردعلاقه‌ی خودم از فلش‌بک میرسیم🤝🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    حق تو رامین؟ تو درست میگی، هنوز دنیا بهت بدهکاره و به حقت کامل نرسیدی، مثلا حقت یه سیلی نر و ماده ست که هنوز نخوردی، حقت فرو رفتن جفت پا با کفش پاشنه سوزنی تو حلقته که نرفته، حقت کوبیدن مخت تو دیوار سه مرتبه به نیت سه تا بچه ایه که بدبختشون کردی که هنوز کوبیده نشده، آره رامین تو هنوز به حقت نرسیدی🤝

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یعنی اگه یکی پیدا می‌شد محضِ رضای خدا اینارو بهش می‌زد دیگه همه چی در صلح و آرامش تموم می‌شد😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    همچین محبوبه برگشت گفت مدرک و فلان کجا کار کنی انگار ترنج الان با فوق لیسانس داره کار میکنه، البته از به زاویه که نگا کنیم.. واقعا سر کردن با موجود خری مثل رامین نیاز به هزارتا فوق لیسانس داره، ترنج لازم بود قبل از اومدن به عمارت یه تخصص همزیستی مسالمت آمیز با گراز خال خالی رو بگیره😒😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای فقط آخرش😂😂😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    طوریکه حافظ گفت دوباره تو خیابون میمونیم💔 کاش حالا بهش نمیگفت، گناه داشت بچه، لااقل برو دنبال یه کاری چیزی بگرد بعد بگو، کاش بره واقعا نمونه اینجا، چیزی که با این حرفاشون بیشتر از حس برزین ترسناکه خود رامینه! که نمیدونم چشه هی دست ترنج و میگیره، زن حداقل بگو لمست نکنه یوقت هاری میگیری، حالا من گفتم

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اون هم از آوارگی خسته شده💔 دقیقا... حسِ رامین واقعا خطرناکه!

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بنظرم بعضی وقتا هم احساسی رفتار کردن حماقته، ترنج خیلی احساساتی برخورد میکنه، اسم لاله و نوا که اومد ضعف رفت اصلا؛ موندن و رفتن الان براش انتخاب بد و بدتره، و موندنش واقعا انتخاب بدتریه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره. ترنج احساساتیه... البته ولی خودشم می‌دونه وضعیتش جوری نیست که بتونه بمونه فقط باید یه فکری برای رفتنشون کنه.

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    محبوبه حالا خیلی بفکر لاله و نواعه چرا از خودش یه دست نوازش برنمیاد رو سر بچه ها بکشه؟ از اونا یکی باید حرف بزنه که دلسوز باشه، نه محبوبه که اگه رامین هر بلایی سر بچه ها بیاره ککش نمیگزه اتفاقا چون صرفا وظیفشه به عنوان شیرینی میتونه بهترین شام و هم براش بپزه! حالا واسه ما آدم شده میگه بری اونا چی!

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این محبوبه رو تو ذهنت داشته باش اتفاقا؛ این خودش یکی از عواملِ فاجعه‌ست🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    هیچ فایده ای نداره حرف زدن با رامین، اگه قرار بود بفهمه تا الان صدبار فهمیده بود ترنج خودشو بیخودی خسته میکنه، حیف وقته اصلا که هدر بده واسه حرف زدن با آدمی که حتی به بچه خودشم فکر نمیکنه، درسته باباش و بابای حافظ مدل فکر و رفتارشون فرق داشت ولی همونقد که اونا عوض نشدن تا ترنج فرار کرد، رامینم نمیشه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    آره واقعا. رامین هم عینِ هموناست فقط جنسِ خشونتش شیک تره!

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️