بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت چهل و سوم :
اما بیرون از این سالن پاییز از بیمهری دست برداشته که آفتاب را آزاد گذاشته بود. سوزِ نسیمِ عصرگاهش زده به جانِ چند تار از موهای خرمایی رنگِ برزینِ نشسته بر پله. او که زانوی غم بغل گرفته و دستانش را دورِ زانوانش حلقه کرده بود. نگاهش خیره به درِ میلهای و زمان طبقِ معمول به تنهایی میگذراند. انگار قلبِ کوچکش با هر تپش در سینه همچون اسنفجی غمی بزرگ را در خود میکشید و کمکم رو به انفجار می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
لاوِ عزیزِ منی تو🥺🤍
۳ هفته پیشمهدیه
0ولی کاش یه راهی بود که این سپرش در برابر ترنج رو زمین بذاره، هیچکس هیچی رو بهش توضیح نمیده و هیچ بزرگتری باهاش حرف نمیزنه حتی ترنج، وقتی میبینه ازش بدش میاد و محبتش رو نمیخواد شاید فقط کافیه باهاش یکم حرف بزنه حتی اگه اون سکوت کنه، از خودش دنبال راحتیش بگرده، پیش خودش درکش کنه..
۳ هفته پیشمهدیه
0ولی وقتی میبینه حصار دورشه بهش نزدیک نمیشه، وقتی میبینه محبتش رو نمیخواد ازش دوری میکنه، درحالیکه همچین چیزی این بچه رو آروم نمیکنه فقط طی این مدت صار برزین رو محکمتر کرده تا دیگه به هیچ معجزه ای نتونه ازش بگذره؛ شاید اگه همون روزای اول تلاش میکرد هرچند اذیت میشه باهاش حرف بزنه زودتر دردشو میفهمید
۳ هفته پیشمهدیه
0دنیای بعضی بچه ها واقعا دروازه ی سفت و سختی نداره که نشه ازش گذشت، مخصوصا برزین که حالش اثر مرگ مادرشه، قبل از محبت مادرانه نیاز به همدردی دوستانه داره هیچ پیچیدگی نداره واقعا؛ مادر بودن همیشه جواب نمیده، کاش ترنج از اول مثل یه دوست و همدرد سعی میکرد بهش نزدیک شه، بالاخره اونم یه بچس.. یه بچه شکسته.
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دقیقا، یه نکته ی دیگه هم لایه ی ظاهری ماجرا بود.یعنی خب تو نگاه ترنج اینطوری بود که برخوردی بین اون و رامین نبوده که برزین و حساس کنه که از همون اول ازش فاصله بگیره،نمی دونست مشکل مادرانه بودن محبتی بود که خرج می کرد.به قول خودت اگه دوستانه نزدیکش می شد شاید نرم می شد.
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
آفرین به قسمتِ مهمی زدی؛مسئله اینه بزرگترا هرکدوم با تعبیری که خودشون از رفتار برزین دارن باهاش رفتار میکنن.مثلا رامین که کلا معتقده برزین داره بچگانه لج و لجبازی میکنه،ترنج هم اینطوریه که چون این بچه از همون روز اول از من فاصله گرفت شاید بهتره برای اذیت نشدنش الانم ازش فاصله بگیرم.
۳ هفته پیشمهدیه
0هعی نوا، راست میگه دیگه تو هم بچم برزین و یادت رفته💔 گناه داره برزین، خیلی تنها و ناراحته و هیچکسم هیچ راهی واسه حال این بچه نداره، طوریکه می گفت اما مامان من نیس💔 یه سال گذشته و این بچه هنوز تو این حاله و رامین حتی بفکر یه مشاور هم نبوده براش، که البته.. شعورش مگه به این چیزا میرسه؟
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا لاو... همونطور که خودت گل فرمودی رامین مگه شعورش به این چیزا میرسه؟😂
۳ هفته پیشمهدیه
0بگردم اونجاییکه ترنج بفکرش رسید نوا رو واسطه کنه تا برزین گرسنه نمونه و اونم نتونست دست نوا رو رد کنه، بچه گرسنه هم بود💔 بازم به ترنج که فکرش بود، محبوبه رو میذاشتی اگه فرداشم چیزی نمیخورد می گفت ولش کنیم! حالا درسته محبت ترنج با مادر بودنش زیادی گل میکنه..
۳ هفته پیشمهدیه
0ولی محبوبه حالا درسته تو مادر نیستی، منتها فکر نمیکنی به حداقل محبت در سطح انسانی نیازمندی؟ تو چی هستی؟ یه بزمجه مثل رامین منتها جنس ماده؟ من که میگم این خود رامینه، یه تایمایی عادت داره با شخصیت محبوبه ظاهر میشه
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
محبوبه بیشتر وظیفهای عمل میکنه میدونی؛ که تا قبل از اومدنِ ترنج هیچی اینجوری که الان هست نبود.
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این مادر بودنهام تاثیرش رو ترنج زیاده...
۳ هفته پیشمهدیه
0جاش بود برزین اون بشقاب و تو حلق رامین فرو میکرد، طفلک بچه چطور خشکش زد از داد زدن رامین، بزمجه حالا رفتارای خودت خیلی شایسته تقدیره که بخاطر یه برخورد عادی از حساسیت بچه سرش داد میزنی؟ چرا نمیمیری تو رامین؟ در عجبم تو تا کجا میخوای اکسیژن و حروم کنی؟ فکر نمیکنی وقتشه بفکر یه قبر واسه خودت باشی؟!
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای سر اون رفتارای شایستهی تقدیر رامین ترکیدم😂😂
۳ هفته پیشمهدیه
0طفلی برزین💔 به عنوان یه پسربچه که شش سالگی مادرش مرده واقعا حق داره هم واسه حالش، هم حساسیتش، هم حصارش، همچین بچه ای البته که نمیتونه راحت ارتباط بگیره با کسی مثل ترنج، باز از اونور رامین و بگو.. مرتیکه تو که هیچ بویی از پدر بودن نبردی چیشد که تصمیم گرفتی این ظلم و در حق یه بچه کنی و باباش باشی؟!
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
اونم بچهای که بخاطر بیاهمیتی باباش همهی غمش و ریخته تو خودش و هنوز نتونسته هضمش کنه💔
۳ هفته پیشمهدیه
0واقعا موافقم، بهتره هرچه زودتر ترنج بیفته دنبال یه کار جدید، دیگه وقتی این موضوع از طرف برزین عنوان شده که نمیتونه جای مادرش رو بگیره هرچند هیچکس همچین فکری نداشته حتی خودش.. ناخودآگاه توجه بیشتر جلب میشه مخصوصا از طرف رامین، نمی ارزه به اینجا موندنش اونم با همچین مشکل بزرگی، اینکه بره خیلی بهتره..
۳ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
آره واقعا؛ هرچند سخت ولی تصمیم رفتنش تا موندن گزینه ی بهتریه.
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
0این پارت رو خیلی دوست داشتم؛ تصویرسازی قوی مثل همیشه باعث شد فکر کنم دارم سریال میبینم، اونجور شکافتن صندوقچه اسرار شخصیت برزین، نظم اتفاقات، هدفمندی پارتا، شخصیت پردازی و نوع نگارش واقعا این رمان رو همه چی تموم کرده، بالانس رو هرکسی نخونه قطعا ضرر کرده✨🙌🏻