گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و چهارم :
نگاهش روی چشمهایم کش میآید. بعد از چند دقیقه نفسی عمیق میکشد و حواسش را به روبرو میدهد. میخواهد شوخ باشد اما این صدای آرام از این شوخی فاصله دارد.
- کاش میشد همونجوری که گفتی کودک درونم لجبازی کنه، تو رو همینجا پیاده کنه.
- کنار اتوبان؟ چرا؟
همان یک ذره شوخی را هم کنار میگذارد. سعی دارد لبخند بزند اما مشخص است که عضلات صورتش را به زور به حرکت واداشته.
- وقتی علنا م
لطفا صبر کنید...
