گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و پنجم :
- سروش تا من برسم هر چی شد زنگ بزنیا. بیخبر نذاری منو مادر... باشه. فعلا.
گوشی را قطع میکند. با همان دست روی پایش ضربهای میکوبد و سرش انگار که لحظهای روی تنش سنگینی کرده باشد، شل و بیتعادل به روی شانه میافتد. با زاری مینالد:
- وای! بچهمو دارن میبرن سزارین. دکترش گفته شاید بچه نمونه. خودشم حالش خوب نیست.
بیاختیار "وای" بلندی میگویم و دو دستم را جلوی دهانم میگیرم. ب
لطفا صبر کنید...
