پارت پنجاه و هفتم :

تن صدایش قدری بلند بود که باعث بالا پریدن شانه‌های بیتا شد. گره ابروانش را کورتر کرد و ادامه داد:
-می‌خوای پاشی قاچاقی بری سوریه؟
دستانش را از جیب‌هایش بیرون آورد و پس از چند ثانیه دست زدن و پیچیدن صدای دست زدنش درون فضای خانه، پوزخندی زد و گفت:
-آفرین بیتا خانم، بزرگ شدی، کارای بزرگ انجام میدی.
دوباره دست به جیب شد و اخم‌آلود صدایش را به گوش عاطفه و بیتا رساند.
-فکر کردی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    ای جان چقدر این پارت قشنگ و دلنشین بود🥹 ، خسته نباشی قشنگم🩷

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت که🥺

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم. خداروشکر روابط داره حسنه میشه امیدوارم یک خبرخوب ازمیثم برسه ونجات پیداکنه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میثم باعث شد این پدر و دختر آشتی کنن، هم باعث دعواشون شد هم آشتی‌شون🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️