پارت پنجاه و هشتم :

سر خم کرد و پس از نشاندن بوسه‌ای روی موهای بیتا، چانه‌ی او را گرفت و سرش را بلند کرد. چشم دوخته به سرخی و نم چشمان او، حینی که با پشت دست، صورت او را پاک می‌کرد، صدایش را به شنیدن نشست.
-دلم برات تنگ شده بود بابا.
امیر، کشش کم جانی روی لب‌هایش نشاند و جواب داد:
-منم.
همین تک کلمه را گفت و پشت بندش،ادامه داد:
-میای بریم خونه؟
جواب پرسشش را پیشتر گرفته بود و قرار نبود دوباره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    خیلی خوبه که با پدرش میره کاش مواظب اون فسقلی باشه🥹 خسته نباشی عزیزم قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مواظبشم😁قربون شما

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    خداروشکر که باهم آشتی کردن پدرودختر. چه خوب که باباشم میره که تنهانباشه. ممنونم معصومه جان خدا قوت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره اینطوری بهتره، مرسی عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️