نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و سوم :
لیوان از آب سرریز شده بود، اما نگار جا مانده بود میان خاطرهی آن روز بهاری...
رهی خیره در نگاه بهتزدهی او گفته بود:
_میدونم تو ناز و نعمت بزرگ شدی، میدونم این حلقه برات کمه، اما کافیه قبول کنی نگار... تو که باشی تو زندگیم هیچی جلودارم نیست... برات یه زندگی میسازم طعنه بزنه به عمارت پدرت... نگار...!
لیوان را زیر سینک گرفت و اسکاج را برداشت.
هنوز به وضوح میتوانست شوک و بهت آ
لطفا صبر کنید...
