پارت صد و چهل و پنجم :

هنوز چند ثانیه از آن لحظه نگذشته بود که صدای زنگ تلفن خسرو در سالن پیچید.

خسرو گوشی را از روی زمین برداشت و به صفحه نگاه کرد. اخمش همان لحظه عمیق‌تر شد.

_ بله؟

چند ثانیه ساکت ماند.

_ الان؟

مکث کرد و نگاهی کوتاه به من انداخت.

_ باشه. میام.

تماس را قطع کرد و گوشی را داخل جیب شلوارش گذاشت.

مربی پرسید:
_ کاری پیش اومده؟

خسرو سر تکان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    بعضی اجبارها هم تهش خیره برای آدم..باورکن

    ۲ روز پیش
کپی شد!