آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و چهل :
* * * * *
صدای آواز مرغهای دریایی، همانند تیری بودند که به سکوت مغزم شلیک میشدند. غوطهور میان خلسه خواب و بیداری، چشمانم را چند بار باز و بسته کردم و به دو مرغ دریایی سفید رنگی که روی لبه نردههای تراس نشسته بودند چشم دوختم. نور ضعیف و ملایم خورشید از لای پردههای حریر آبی تا وسط اتاق کشیده شده بود و ذرات غبار در تلألوی طلایی رنگش میدرخشید.
پتو را میان پاهایم جمع کردم و سرم را ز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آوا موسوی | نویسنده رمان
بیا جلو تر پارتای نرمال تری میبینی😭🤌🏻✨
۲ هفته پیش~A~
2کیوان هیچ وقت میتونست تصور کنه یه روز دست یه دختر و بگیره و باهاش برن خرید؟🌚💜
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
حتی به زنده بودنش هم امیدی نداشت، چه برسه به این :)
۳ هفته پیش~A~
0پسری که هر غذایی بخوای برات میپزه>>>>>>>
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥹😍
۳ هفته پیش~A~
0اگه آهی بفهمه تنها خواب نیست و یکی کنارشه😔🎀
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ای وای😔🤌🏻
۳ هفته پیش~A~
0کف دستشو بوسییدد من غشش😭💖
۳ هفته پیش~A~
0صدای مرغ دریایی و *** های حریر آبی:)) به این آرامش نیاز دارم
۳ هفته پیشNina
1وای خدا من یکی هنوز باورم نمیشه که بالاخره یاشار با تارا حرف زد اونم اینجوری. اصلا یه جوری ذوقی ام که نمیدونم چیکار کنم. خیلی خوبه این بشر😭✨️
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥹🥹
۳ هفته پیشریحا
1نازنازیا😭✨️🎀 نویسنده ی عزیز خسته نباشید رمانتون عالیه 💋❤️
۱ ماه پیشAida
3میشه ستاره بنفش بخری برااش
۱ ماه پیشAida
3واایی نازیی قرمه سبزی دوس دارهه😭😭
۱ ماه پیشWhy
2دم آهی گرم😭
۱ ماه پیشWhy
2«یه عمر واسه من برج زهرمار بودی، حالا واسه اون نیشت جمع نمی شه؟ »آخی😂😭نیکان فدات بشه. منم خیلی دلم تنگ شده بود برای این مکالمه😭
۱ ماه پیشWhy
0«در جهانی که حتی یاشار هم می توانست از سیاهی های من بگریزد، اون سیاهی مرا بوسید. » چقدر حق بود:)تجربه به بدترین شکل اینو بهمون ثابت کرد
۱ ماه پیشWhy
1«پس جدی فرق داشت. »خیلیی زیاد
۱ ماه پیشWhy
0«شاید خدا این بار هم می خواست او را به من هدیه دهد. »
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zeyn
0این نرمال ترین پارتی بود که از این رمان خوندم،بسی ساده و زیبا🥹😂❤️