پارت سی و چهارم :

فکر کن من، منی که سالها درس خوندم تا وکیل بشم و بعد از اون با یه آدم متشخص تحصیل کرده باسواد و با پرستیژ وارد رابطه بشم، حالا یه زندانی تبهکار بد نام، برام نقشه بکشه و حد و مرز تعیین کنه؟ باورم نمی شه.
وقتی چشمام رو باز کردم، اون رو توی دو قدمی خودم دیدم، نه حالا که دارم چشمای سیاهش رو اینقدر از نزدیک می بینم، با اون مژه های ردیف و پرش، می فهمم که فاصله ی ما حتی کمتر از یک قدمه. عملا توی ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    هرچیه این آدام مرموز یه چی فهمید

    ۱۲ دقیقه پیش
  • دختر صحرا

    0

    روانپریشه؟🤔

    ۱۲ دقیقه پیش
  • دختر صحرا

    0

    دقیقا مسیری که شاید برای خیلیا عادی و راحت باشه، برای بعضیا خیلی سخت و ناهمواره

    ۱۳ دقیقه پیش
  • دختر صحرا

    0

    واقعا چه قدر براش سخت بوده بدون هیچ حمایتی

    ۱۴ دقیقه پیش
کپی شد!