پارت سی و سوم :

تقریبا، تمام مردم دنیا اون رو می شناسن. بخاطر نبوغ و ذهن تاریکش! اما من، جور دیگه ای اون رو می شناسم. و نمی دونم بابت این قضیه، باید به خودم ببالم یا نه. اما تنها چیزی که ذهنم فعلا راجبش هشدار می داد، این بود که باید ازش دوری کنم. اما شغلم وابسته ی این آدم لعنتی با چشم های دوزخیش بود. و وسوسه ی درونم، من رو به سمتش می کشید.
همانطور که خیره ی نگاهش بودم، دستم رو جلو بردم و فکش رو محکم میون ان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    باور کنین این آدام از سایک وحشتناک تره ..سر همون سایکو میگه نرو پیشش..

    ۴ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    بزار وقتی عاشق و اسیرش شدی بهت می گم

    ۴ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    خوشم نمیادا به سایکو جونم میخندی

    ۴ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    دلتم بخواد

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!