پارت سی و پنجم :

دستم می لرزید، حالا قلبم هم بیشتر می لرزه. آب دهنم رو قورت دادم و لبخند زورکی روی لبم نشوندم و با لبخونی بهش گفتم:
-بیا این جا بشین.
ظرف غذاش رو برداشت و همونطور که خیره ام بود، به سمتم اومد و به رو به روم نشست. از این که درست کنارم نشسته، نفس راحتی کشیدم. وگرنه حتما می دید که دستم بدجور داره می لرزه. نفس عمیق یواشکی کشیدم و گفتم:
-به نظر خسته می رسی.
سرش رو تکون داد و گفت:
-یه م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑀𝑙𝑢𝑜

    2

    مردک مفتخورر پلشت تو *** کی دیگه

    ۳ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • 𝑀𝑙𝑢𝑜

    0

    من فکر میکردم بلو یه صحنه قتل دیده😐🤣

    ۳ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂 نه

    ۳ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    سایکو بفهمه کله اش روی *** اشه

    ۳ هفته پیش
  • 𝑀𝑙𝑢𝑜

    1

    منتظرم بفهمه کیس بعدیش واسه قتله صد در صد

    ۳ هفته پیش
  • 𝑀𝑙𝑢𝑜

    0

    سایکو هرجا دلش می خواد میره اگه میتونی جلوشو بگیر

    ۳ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    عالی بود ممنون نویسنده جان

    ۳ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دختر صحرا

    1

    برم بزنمش ..چاق خیکی

    ۳ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    مرتیکه بادمجون

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️