طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و شصت و سوم :
لحظهای میان آن تنگنای کهرباییها نفس میگیرد و گلویش میسوزد، دستهایش را بند هم میکند و او هم به انتهای خیابان زل میزند:
- فکر میکردم قراره حال همدیگه رو خوب کنیم! فکر میکردم قراره همیشه... .
تلخندی میزند و دستش را زیر پلک خیسش میکشد:
- از حال بد بقیه به همدیگه پناه بیاریم! نه اینکه... .
میچرخد و سمت پلهها میرود و نیکداد کلافه باز موتور را روی جک میزند:
- وق
لطفا صبر کنید...

م
1فاطمه هم مثل مهران زیادی فلسفی حرف زد،بابا درحد دیپلم حرف بزنید یکم اینم متوجه بشه 🤭🙏🏻