پارت صد و شصت و سوم :

لحظه‌ای میان آن تنگنای کهربایی‌ها نفس می‌گیرد و گلویش می‌سوزد، دست‌هایش را بند هم می‌کند و او هم به انتهای خیابان زل می‌زند:
- فکر می‌کردم قراره حال همدیگه رو خوب کنیم! فکر می‌کردم قراره همیشه... .
تلخندی می‌زند و دستش را زیر پلک خیسش می‌کشد:
- از حال بد بقیه به همدیگه پناه بیاریم! نه اینکه... .
می‌چرخد و سمت پله‌ها می‌رود و نیکداد کلافه باز موتور را روی جک می‌زند:
- وق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    فاطمه هم مثل مهران زیادی فلسفی حرف زد،بابا درحد دیپلم حرف بزنید یکم اینم متوجه بشه 🤭🙏🏻

    دیروز
  • م

    1

    هردوتون لنگه همین،کثافت و لجن،امیدوارم باز امیرحسین دنباش نکرده باشه جاشون لو بده 😠

    دیروز
کپی شد!