طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و شصت و دوم :
حرفهایش میان خنده هیستریک جای میگیرد و تمام تنش به لرز میافتد. دستش روی زنجیر در میرود که نیکداد بازویش را میکشد و در نیمه باز را میبندد.
- آترا مجبوری بهم اعتماد کنی...باور کن فقط میخوام مطمئن بشم...مال من میشی!
آترا لبهای پر لرزش را میان دندان میگیرد:
- چی میگی؟ ولم کن من باید برم... .
بازوهای نحیفش را میگیرد و به تیلههای سیاهش خیره میشود:
- نمیتونم بذار
لطفا صبر کنید...

م
1سر دوراهی سختی قرارش داده این بیچاره رو،روی دیگه انتخاب عشق براش هم بی آبروییه هم از دست دادن خانواده 🥺