پارت صد و شصت و دوم :

حرف‌هایش میان خنده هیستریک جای می‌گیرد و تمام تنش به لرز می‌افتد. دستش روی زنجیر در می‌رود که نیکداد بازویش را می‌کشد و در نیمه باز را می‌بندد.
- آترا مجبوری بهم اعتماد کنی...باور کن فقط می‌خوام مطمئن بشم...مال من میشی!
آترا لب‌های پر لرزش را میان دندان می‌گیرد:
 - چی میگی؟ ولم کن من باید برم... .
بازوهای نحیفش را می‌گیرد و به تیله‌های سیاهش خیره می‌شود:
- نمی‌تونم بذار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    سر دوراهی سختی قرارش داده این بیچاره رو،روی دیگه انتخاب عشق براش هم بی آبروییه هم از دست دادن خانواده 🥺

    ۲ روز پیش
کپی شد!