پارت صد :

نمی‌دانست چرا هر دو در هر فرصتی که همدیگر را یک جا می‌دیدند باید یواشکی حرف می‌زدند. علی‌رغم شکراب بودن و پاره بودن سیم‌های روابط دو طایفه، گویا این سنت‌شکنی و قانون‌شکنی خیلی کیف می‌داد.

برای فرشته عجیب بود، روستای به این بزرگی حسینیه و زینبیه ندارد. فقط یک مسجد خیلی بزرگ داشت که طبقۀ بالایش درحال تعمیر بود. برای همین همه طبقۀ پایین با هم نشسته بودند. زن‌ها یک طرف، مردها طر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    ای وای😂😂🤭🤭

    دیروز
  • دلارام

    0

    فقط لاس زدن بلدم🤣😒

    ۳ روز پیش
  • ....

    0

    چ جایی هم تموم شد😅

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️