هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد :
نمیدانست چرا هر دو در هر فرصتی که همدیگر را یک جا میدیدند باید یواشکی حرف میزدند. علیرغم شکراب بودن و پاره بودن سیمهای روابط دو طایفه، گویا این سنتشکنی و قانونشکنی خیلی کیف میداد.
برای فرشته عجیب بود، روستای به این بزرگی حسینیه و زینبیه ندارد. فقط یک مسجد خیلی بزرگ داشت که طبقۀ بالایش درحال تعمیر بود. برای همین همه طبقۀ پایین با هم نشسته بودند. زنها یک طرف، مردها طر
لطفا صبر کنید...

فرشته
0ای وای😂😂🤭🤭