تب به قلم آیناز تابش
پارت چهل و یک :
پرسید: چیزی شده؟ و یکی از آن پاسخهای عامه پسندی که مثل بارانیاش معروف شده بودند را شنید: فقط دلم برایت تنگ شده عزیزم. لبخندش را از پشت تلفن دیدم. گفت زود میآید. گوشی را گذاشتم و برگشتم به آشپزخانه. یکی از صندلیهای پشت میز را عقب کشیدم و در مجاورت بدن نشستم تا کتری جوش بیاید. تا لیلیوم آمد، چند بار زیر کتری را روشن و خاموش کردم. بالاخره زنگ در حیاط به صدا درآمد. بدن نگاهی به من انداخت و
لطفا صبر کنید...
