تب به قلم آیناز تابش
پارت چهل و دوم :
پس او را بکش. بکش تا بتوانی اثبات کنی چقدر دوستش داری. خوشحال میشود. زنها اینطورند. باور کن. مگر ندیدی مادرم هم رفت؟ گونهام محفل چتر بازها شده بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری فرود میآمدند. صورتم را پاک کردم و به سمت گاز رفتم. دو استکان از کابینت برداشتم و هر دوشان را یک رنگ پر کردم. زحمت بلند کردن کتری را به خود ندادم: این چایها قرار نبود نوشیده شوند. گذاشتمشان در یک سینی. از آشپزخانه ب
لطفا صبر کنید...
