پارت بیست و یک :

دیانا بدون اینکه توجهی به دلانا و حالش کند؛ از جا برخاست و کیفش را درون آغوشش محکم گرفت و سمت در رفت. لحظات حساسی بود. می بایست نقشش را درست بازی میکرد!
دلانا مات و متحیر حرکات خواهرش را دنبال می‌کرد!
دیانا جلوی در رفت و مشغول پوشیدن کفشهایش شد. دلانا معترض و عصبی گوشی آیفون را برداشت و ماهور بینوا را مخاطب قرار داد!
- ببینم شما اینجا کاری داشتید؟!
ماهور که چند ساعت قبل حسابی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپیده

    0

    یعنی زن اولش کشته شده؟ ثروتش رو بالا کشیده😱😱

    ۳ هفته پیش
  • هانی

    0

    مرسی خوب بود قلم روان و رمان خودش کشش داشت

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️