گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و دوم :
- آخه دخترهی خنگ! تو یه توله سگ آوردی، دو روز نتونستی از پس مسئولیتش بربیای. تو رو چه به عشق و عاشقی با یکی مثل وحید؟ آخه چیتون به هم میخوره؟ وحید داره چهل سالش میشه. هر کیو بگیره، همین فردا میگه بچه میخوام. میگه یه زندگی سنتی میخوام. من موندم آخه اون با چه عقلی اومده جلو.
دستش را روی سرش میگذارد و رو به بابا میچرخد.
- مغزم داره میاد تو دهنم سیروس.
- آروم باش معصومه جان.
لطفا صبر کنید...
