گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و یک :
*
.از صبح که ماریه خانم تماس گرفته بود تا برای آخر هفته قرار خواستگاری را بگذارد، اخمهای مامان در هم رفته بود. اگر اشارههای بابا نبود، جواب ماریه خانم را هم به تندی میداد. اخمهایش چنان کارساز بود که تمام جرئتم را گرفته بود و به جز من، نازی را هم وادار به سکوت کرده بود. حتی جرئت نداشتم نگاهی به گوشیام بیاندازم که لحظاتی پیش با لرزیدن کوتاهش خبر از پیامی جدید میداد.
مدام می
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ققنوس مدادی ۲۷
0نهه شیرین با بابک اکی نشهه لطفاا 😒