پارت صد و چهل و یک :

*
.از صبح که ماریه خانم تماس گرفته بود تا برای آخر هفته قرار خواستگاری را بگذارد، اخم‌های مامان در هم رفته بود. اگر اشاره‌های بابا نبود، جواب ماریه خانم را هم به تندی می‌داد. اخم‌هایش چنان کارساز بود که تمام جرئتم را گرفته بود و به جز من، نازی را هم وادار به سکوت کرده بود. حتی جرئت نداشتم نگاهی به گوشی‌ام بیاندازم که لحظاتی پیش با لرزیدن کوتاهش خبر از پیامی جدید می‌داد.
مدام می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ققنوس مدادی ۲۷

    0

    نهه شیرین با بابک اکی نشهه لطفاا 😒

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    0

    عالی نویسنده جان لطفاً پارت های بیشتری قرار بدید با وجود دوتا بچه منتظر پارت های رمان شما هستم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام حدیث جان. به روی چشم

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    چه عصبانی شده معصومه خانم حق هم داره🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😅

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️