پارت صد و پنجاه و هشتم :

-ترجیح می‌دادم خشاتریا پدر واقعی‌ات باشد. او برای پدر تو بودن لایق‌تر است.
-ولی نیست...
اخمهایش به هم نزدیک شد و به فکر فرو رفت. دست چپ و سرنوشتی که برایم مقدر شده بود را با گوشت و‌خونم احساس می‌کردم. با اینکه برایم بسیار دردناک بود که با این سخنان او را از خود برانم، گفتم:-من دختر عالیجناب هومان و بانو آیرا هستم. دختری که از خون اوست و تا ابد به پدر و خانواده‌اش وفادار خواهد ماند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    فک کنم تا این رمان تموم بشه پیر شدیم ما.

    ۳ هفته پیش
  • Pa iya

    1

    همون طور که خشاتریا گفت متأسفانه خالق خیلی باهوش و تشنه به خونه فکر نکنم خشاتریا بتونه باهاش مقابله کنه اما به هر حال برای ماسیس خوشحالم

    ۳ هفته پیش
  • فریده

    1

    واقعا دلم میخواد آخرش خوب تموم شه

    ۳ هفته پیش
  • پرنیا

    1

    چقد خوشحالم که بهم میرسن امیدوارم زندگی ماسیس طولانی باشه

    ۳ هفته پیش
  • پرنیا

    1

    به به چه زوجی بشن این دوتا 🫠🫠😉😉

    ۳ هفته پیش
  • پرنیا

    2

    ای جاان 😍😍خشاتریا چقد قشنگ دستشونو رو کرد

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️