پارت صد و پنجاه و هفتم :

**ماسیس**

حس کردم بدنم داغ و سنگین شده است. لبهایم را از خشکی زیاد، حس نمی کردم. به تندی چیزی که بر رویم افتاده بود را کنار زده و سر جایم نشستم. پلکهایم را در تاریکی از هم گشودم و اطراف را نگاه کردم. شب بود و شمعی کوچک که در اتاق سوسو می زد، به انتهای خود رسیده بود. شکمم از گرسنگی به سرو صدا افتاد. چشمم به جامی افتاد که بر روی صندلی کنار تخت رها شده بود. خم شدم تا آن را بردارم، مقابل چشمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    6

    حاضرم یه هفته پارت نداشته باشیم ولی ادامشو یه جا بخونم 🤕🤕

    ۴ هفته پیش
  • آوا

    7

    سعیده جان احساس میکنم هرچی جلوتر میریم پارت ها کوتاه تر میشه

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️