نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت هجده :
پیرزن انگار صدا را نشنیده بود. روی متکا جابهجا شد و به ماهِ پشت پرده چشم دوخت. حالا دیگر لبخند به لب نداشت. نجوا کرد:
_تا پاکم نکردی خاکم نکن خدا... منَ با حقالناس خاکم نکن خداجان...!
سودی از پشت شیشههای رنگی به اتاق دخترها نگاه کرد. نوردخت روی تخت دراز کشیده بود و مهردخت داشت کتاب میخواند.
سودی از اتاق دخترها فاصله گرفت. دلشوره داشت. روی ایوان پا گذاشت و با تردید از پشت ارسی ن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
