نهان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه و پنجم :
نام کشور که به گوش جابر رسید، اخم غلیظی کرد و گفت:
-کجا؟سوریه؟
گره خوردگی ابروانش را باز کرد و با تمسخری در لحنش ادامه داد:
-مغز خر نخوردم خانم.
نیم قدمی رو به عقب برداشت ولی تا خواست بچرخد، بیتا همزمان با حرکتش سمت او، ملتمسانه گفت:
-وایسین آقا جابر.
شاید التماس لحنش کارساز بود که جابر علارغم خواستهاش متوقف شد. کلافه پوفی کرد و دوباره نگاهش را به بیتا دوخت.
-دیگه چی

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. جدی جدی داره میره خداخودش کمکش کنه سالم بره وپیداش کنه