نهان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه و چهارم :
دستش را روی دست عاطفه گذاشت و جملهاش را پی گرفت.
-میدونم میتونی درکم کنی.
لبخند کم جانی زد و همزمان با فشاری که به دست او میداد، گفت:
-بابت کمکت یه دنیا ازت ممنونم عاطفه.
عقب کشید و با دو قدم از او فاصله گرفت تا زودتر با اویی که عاطفه شمارهاش را داده بود تماس بگیرد.شماره را کپی کرد و روی صفحه که حکش کرد، عاطفه قدمی سمت او برداشت و گفت:
-حداقل به مامان بابات بگو میخوای چی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت.😄 عاطفه زبون به دهن بگیر دخترجان خرابش نکن