رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت شصت و پنجم :
فرمان را چرخاندم به سمت لواسان. آسمان، آبیترین حال خودش را به رخ کشیده بود و ابرهای سفید و پنبهای، تکهتکه روی پهنهی آسمان پخش بودند. تهران هم خلوتتر از همیشه بود و همین خلوتی حال آدم را خوب میکرد.
شیشه را پایین کشیدم و نفس عمیقی از هوای خنک کشیدم.
با اینکه چهار روز از تماس میعاد لعنتی میگذشت و هنوز هیچ خبری بهش نداده بودم، با اینکه هنوز دلشوره ته دلم جا خوش کرده بود و هر ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
پسرمون یه پا شاعره🥰
۳ روز پیشنسیم
0اونکه صدالبته😏😏 راستی سمانه یچیزی میخوام بگم مامانبزرگم میگن میخوام رمانی که تو میخونیو بخونم میترسم رد بوسه هایت رو براشون بخرم اونوقت بگن اینا چیه میخونی🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ اخه نه اینکه یخورده صحنه داره 😂😂؛ فعلا با جایی میان اغوشت شروع کردم براشون اون باز از رد بوسه هات بهتره🤣😂
۳ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم نه این رمان و نده بهشون🙈 جایی میان آغوشت خوبه نِسیان هم اجتماعی عاشقانه ست ولی رد بوسه هایت جوون پسند تره😁
۳ روز پیشنسیم
0اها🙂🙂 پس گزینه بعدی شد نسیان😎😎 مرسی گلم😘
۲ روز پیشابرا
0ممنون چه پارت طولانی قشنگی،خیلی خوب شد که به دخترا گفت منم از استرس مردم خدا کنه که این میعاد سری به درک واصل سه راهت شیم
۳ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت ابرا جانم🥰
۳ روز پیشماهی
1سمانه جونی یه سوال. رمان ۷۵ پارته هنوز؟ یا بیشتر میشه؟
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
توضیح میدم تو اطلاعیه عزیزم
۴ روز پیشفرزانه
1از ۷۵ پارت بیشتر میشه به نظرم آخه ببین سمانه گفت چهار فصله🤔
۴ روز پیششادان
1به نظرم ما همش نگران میعادیم ولی یهو سمانه خانم صبح این آقای عاشق و جوجه اش رو با یه صدای تقه به شیشه ماشین از خواب بیدار میکنه و برادران محترم نیروی انتظامی میان و ما فردا مراسم عقد کنون رو داریم و بعد هممون که نگران میعاد بودیم قشنگ سوپرایز میشم 🤣🤣
۴ روز پیششادان
1بعدشم یه هفته هممون وقت داریم بریم لباس بخریم واسه عروسی فرناز و امیرعلی 💃💃
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
از من بعید نیست شادان🥴😁🤭
۴ روز پیششادان
1جدی خیلی جذاب میشه .. ببین اخه امیرعلی هم که گفت به باباش گفته حس میکنم خیلی موقعیت خوبیه مامانشم بفهمه .. یه تعلیق عالی میسازه واسه فصل جدید . دیگه اینکه زهره خانم قراره چه واکنشی به عروس اجباری نشون بده 🤣🤣
۴ روز پیشسهیلا
1به نام خدا زهره خانم بَمِرده🤣
۴ روز پیشندا
1وای شادان خدا از دهنت بشنوه یعنی استرسی دارم سر این دوتا که نگو
۴ روز پیشفرزانه
1وای یعنی میشه🥺 من نگرانم این میعاد یه غلطی بکنه ولی
۴ روز پیشمینو
1منظورش طالبی بود که گفت نرمه ها 🤣🤣
۴ روز پیشندا
1آره دیگه مینو منظورش طالبیای فرناز بود گفت مال تو نرم تره🤣
۴ روز پیشیسنا
1دیگه امیرعلی از هر چی بتونه بگذره از این طالبیا نمیتونه بگذره🤭😄
۴ روز پیشمینو
1سلام به همگی چند بار پارت و باز کردم از غروب تا حالا الان تازه موفق شدم بخونم میگم چقدر خوبه که فرناز این دوستاشو داره کاش بخیر بگذره استرس گرفتم
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پارت طولانی بود نت هم خیلی کنده به خاطر همینه🤦🏻♀️
۴ روز پیشندا
1وای مینو نت افتضاح کنده🤦🏻 ♀️
۴ روز پیشمیم
1خوبه حداقل به بچه ها گفت،می دونستم آخرش می خواد بره سر قرار با اون عوضی 😠🙏🏻
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نمیتونست نره🥺
۴ روز پیشماهی
1ولی فکر کنم تا صبح تو ماشین له بشن جفتی مخصوصا امیرعلی که درشته😄🤭
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا🤭
۴ روز پیشماهی
1دستت طلا سمانه جونی چه بلند و خوب بود دلم آروم گرفت حالا که بچه ها با فرناز میرن
۴ روز پیشیسنا
3بچه ها کجایید بیاید دیگه ندا، شادان، سرو، مینو، میم، راحیل، سهیلا،شقایق، هانیه، مرجان دیگه کی و صدا نکردم
۴ روز پیشفرزانه
2الان بزنمت که من و صدا نکردی😁
۴ روز پیشیسنا
1ای وای ترو خدا ببخشید اسم بچه ها به زور اومد تو ذهنم🙈
۴ روز پیشفرزانه
1فدای سرت عزیزدلم همین که با معرفتی و صدا میکنی خیلیه
۴ روز پیشندا
1من اومدمم😁 خمار خوندن پارت بودم دو دفعه خوندم پارت به این بلندی و مخصوصا تهش و🥺
۴ روز پیشیسنا
1منم تهش و دو بار خوندم خیلی خوب بود
۴ روز پیشسهیلا
1منم اومدم عزیزم😍 بچه ها عجب پارتی بود امیرعلی تو هر موقعیتی باید بیاد سراغ جوجه اش😍
۴ روز پیشندا
1خیلی پارت خوبی بود الان که بچه ها با فرناز میخوان برن خیالم راحت شد ولی از یه طرفم میگم امیرعلی چی میشه 🤦🏻 ♀️
۴ روز پیششیما
2من حس میکنم آخرش میفهمه ولی 🤦🏻 ♀️
۴ روز پیشفرزانه
1وای شیما اگه بفهمه خیلی بد میشه میره سراغ میعاد😭
۴ روز پیشسهیلا
2بیاید فکرای خوب کنیم احتملا فرناز و رفقا میرن سراغ میعاد سرش و میکوبن به طاق برمیگردن فصل بعدی ام عروسی داریم 😍
۴ روز پیشندا
1ما میخوایم خوب فکر کنیم ولی به نظرم همه چیز اینقدر خوب پیش نمیره😭😐
۴ روز پیششقایق
1منم اومدم. مرجان کجاست خیلی وقته نیست🤔
۴ روز پیشسهیلا
1فکر کنم دیگه رمان و نخوند تا تموم بشه😁 طاقتش نیاورد اینجوری بخونه گذاشته کامل بشه
۴ روز پیشندا
1چه بد کاش می اومد کامنت بازی میکردیم اینجوری کیفش بیشتره
۴ روز پیشسهیلا
1البته من فقط حدس زدم نمیدونم واقعا😄
۴ روز پیشسرو
1آمدم عشقم یعنی این دوتا دیونه واقعا تو ماشین خوابیدن
۴ روز پیشندا
2بی مکانی بیداد میکنه خواهر 🤣 فکر کن خنگولا تو ماشین خوابیدن بعد تازه امیرعلی میگفت بالشتای تو نرم ترن🤣🤣
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
متاسفانه بله تو ماشین خوابیدن😄🙈
۴ روز پیشیسنا
1امیرعلی اینجوریه که فقط فرناز باشه دیگه اینکه کجا باشه و نباشه و بخوابه و نخوابه مهم نیست فقط فرناز حضور داشته باشه به همراه طالبیاش🤣
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم باهات یسنا😄
۴ روز پیشراحیل
1من ایجام اومدم عشقم صدا میاد الو 😄😄
۴ روز پیشیسنا
1خوش اومدی عزیزووم😍😘😍😘
۴ روز پیششادان
1من دیدم پارت جدید اومده ولی سرکار بودم.. بعد پارتهام خیلی طولانیه اونجا نمیشد بخونم ..دیگه دیر اومدم
۴ روز پیشیسنا
1منم خونه دوستم بودم دیگه کلا اون و یادم رفت نشستم پای رمان بعد میگه من واجب ترم یا رمان میگم معلومه رمان 🤣
۴ روز پیششادان
1واای اونجا که فرناز به دوستاش گفت یعنی من یه نفس راحتی کشیدم.. اینقد استرس داشتم که نگو
۴ روز پیشفرزانه
1فقط اونجایی که گفت امیرعلی و کشک بادمجون🤣 چقدر تو خوبی
۴ روز پیشیسنا
2من اونجا ترکیدم از خنده خیلی خوب بود 😁
۴ روز پیشسرو
1آره دیگه کشکه بادمجون هم به طالبی و شیر طالبی و موز بچه ها اضافه شد
۴ روز پیشسهیلا
1وای سرو این کشک بادمجون و دیگه کجای دلمون بذاریم🤣
۴ روز پیششقایق
1خیلی وقت بود بحث زیبای طالبی وسط نیومده بود که وسط کشید امیرعلی 🤣
۴ روز پیشیسنا
2۴۲ دقیقه پارت یه ایولای حسابی داشت سمانه جان قبل از هر چیزی جای هر کسی که کامنت نمیذاره و بیمعرفته من ازت تشکر میکنم واقعا خدا قوت عزیزدلم میدونم چشمات آسیب دیدن اما بازم به فکر مایی😘😍
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات مهربونم🎀😘
۴ روز پیشفرزانه
2خدایی منم ازش تشکر میکنم ۴۲ دقیقه پارت احترام خالصه واسه خواننده🥰
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمی😘
۴ روز پیشندا
2سمانه فقط از یه چیز ما رو مطمئن کن ترو خدا بگو که بلایی سرشون نمیاد😭 که از هم جدا نمیشن
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هیچی نمیشه نگران نباشید ته داستان بی اندازه شیرینه😍
۴ روز پیشیسنا
1من عاشق تحلیل کردن رمانم اما فکر اینکه پارت بعدی پایان فصله و تا یه هفته پارت نداریم اشکم و درمیاره😔
۴ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
زودی میگذره عزیزم🥰
۴ روز پیشفرزانه
2منم غصه ام گرفته خدایی🥲
۴ روز پیشیسنا
1ولی مطمئنم سمانه دست پر برمیگرده
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0خب خب خب اول اینکه منم ازین داداشای بافکر موخوام عاقا😥؛دوم اینکهاین امیرعلیه چقدر قشنگ کلماتو کنار هم میذاره اونجایی که گفت من شاه ماهی ام که عاشق یه پری دریایی ام😍؛سوم اینکه عاقاا من فکر میکنم امیرعلی راجع به میعاده خبر داره یا حتی اگه هم ندونه یکی از دخترا باید بهش بگه