رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت شصت و ششم :
با صدای شدیدی که ناگهان از آسمان بلند شد، از ترس چشمهایم را باز کردم. برای چند ثانیه هیچچیز یادم نمیآمد. نه میدانستم کجا هستم، نه میدانستم چرا سقف بالای سرم اینقدر نزدیک است و چرا بدنم اینطور در خودش جمع شده. چشمهایم از شدت خواب میسوختند. چند بار پلک زدم و با گیجی به اطرافم نگاه کردم. صدای رعد دوباره در آسمان پیچید. همان لحظه چشمم به امیرعلی افتاد؛ هنوز خواب بود و دستانش محک
مطالعهی این پارت حدودا ۳۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم😂
۲۴ ساعت پیششاپرک
2منم دقیقا همینطور از اون کل کل شون تو ماشین بگیر تا همین خونه ی فرزاد عاشقشونم
۲۴ ساعت پیشراحیل
3بر عکس من نیشم بسته بود گفتم اینا از خواب بلند شدن دهنشون بو میده چطور لب گرفتن والا ما از خواب بلند میشیم دهنمون بو سگهای ولگرد در منطقه محروم تانزانیارو میده 😃😃 کل فکرم این بود
۲۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
راحیل🤣🤣🤣🤣
۲۲ ساعت پیشنسترن
3خدا نکشتت دختر🤣🤣 زدم زیر خنده ننه آقام میگه خداروشکر دیونه شدی🤣🤣
۲۲ ساعت پیشراحیل
1بگوو تقصیر راحیله یکم شیش میزنه 😃😃
۱۸ ساعت پیشندا
2بترکی چایی پرید تو گلوم خفه شدم از خنده🤣🤣
۲۲ ساعت پیشراحیل
1یا خدا تلفات جانی و مالی من تا حالا نداشتم 😃
۱۸ ساعت پیشنسیم
1منی که جلو تلویزیون نشستم انقدر تو خودم ریختم خنده هامو که نفس کم اوردم و به سرفه افتادم بابا خیلی باحالی 😂🤣
۱۷ ساعت پیشراحیل
1فدات بشم نسیم جون نفس عمیق بکش چون نفست نگه داری خطرناک میشه اوضاع یه بار دیدی صدا دار و بو دار شد داستان 😃😃😆😆
۱۷ ساعت پیشنسیم
1عاقاا باز که همون کارو کردی الان اوضاع وخیم تره همینجوریشم همه منو عقب مونده ذهنی میدونن درحال حاضر مامانبزرگم رو مبل کناری دارن رمان میخونن و هر حرکتی از جانب من مهر تاییدی بر خل و چل بودنمم میخوره😂🤣 وای دختر ترکیدم از خنده البت بیشتر کبود شدم تا بترکم😅😂
۱۶ ساعت پیشسرو
1خدا خفت نکنه دختر این چه سمی بود که گفتی
۱۹ ساعت پیشراحیل
1سم خالص سولفوریک اسید ۹۰ درصد 😃😃
۱۷ ساعت پیشنسیم
1بابا میشه ولکنی مارو کشتی که😝
۱۷ ساعت پیشمینو
1وای راحییل 😂😂
۱۸ ساعت پیشنسیم
1اخ که گل گفتی از دست تو😂🤣
۱۷ ساعت پیشندا
3دلم یه داداش فهمیده خواست مثل فرزاد🥲 ولی تابلو بود که فهمیده این دوتا رو😂
دیروزسهیلا
3داداش فهمیده پیدا کردی سلام من و بهش برسون عین شوهر فهمیده🤭🥴
دیروزندا
2پس سلامت می مونه رو هوا سهیلا🤣
دیروزنسیم
1والا سمانه شاهده که من از همون پارت اول گفتم داداش فهمیده موخوام ولی حیف 😔😂
۱۷ ساعت پیشنسیم
1اخ که چه پارت قلب قلبی ای بود فقط جای یچیزش کم بود و اونم این بود که فرزاد باید بحث دیشب و پیش میکشید😎😂 قیافه هاشون اون موقع دیدنی بود؛ سرخ و سفیدی که نمیشدن😃😂😅
۱۷ ساعت پیشابرا
1آخی چه خوب که فرزاد فهمید اینجوری استرس ماهم خوابید ولی من بیشتر از اینک نگران مادر فرزاد باشم نگران این میعاد لعنتی آیم
۱۷ ساعت پیشمینو
1اخییش بلاخره اینام دارن ب لحظات ملکوتی نزدیک میشن چقدر فرزاد آقا و فهمیده است کلی خس خوب گرفتم از این پارت
۱۸ ساعت پیشمیم
2مطمئن بودم فرزاد فهمیده خبرایی هست اما این جوجه و آقای عاشقش نابودشون کرد،شاید یکی از پیاماشون دیده رو گوشی 🤔
۲۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرنوش آمار داده😁
۲۲ ساعت پیشمیم
3وای خدا،واقعا سورپرایز شدیم،کاش فرزاد بکم بیشتر ادامه می داد،قشنگ قبض روح شدن بیچاره ها،داشتن سکته رو می زدن 🤣
۲۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا سکته کردن جفتی😁
۲۲ ساعت پیشراحیل
3معلوم فرزاد از کجا فهمید اینا بهم میگن جوجه و اقای عاشق 😎😎🤔🤔🥸🥸🧐🧐
۲۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرنوش آمار داده😁
۲۲ ساعت پیشمیم
3ولی ماماناشون فکر کنم هردو یه سکته بزنن البته مرجان از خوشحالی و زهره از بیچارگی 😁🙏🏻
۲۲ ساعت پیشمریم حسینی
3سلام دخترا دنبال پسر فهمیده که ازش یه برادر یا یه شوهر خوب و فهمیده در بیاد نباشید کلا یدونه فهمیده داشتیم که اونم اخرای عمرش عقلشو از دست داد رفت زیر تانک غصه نخورید اینا فقط تو داستانه مردا همشون ناقصن😂😂وای میدونستم فرزاد عشق طالبی و موز رو میدونه😍
۲۴ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله آقا فرزادمونم فهمید🤌🏻🤭
۲۳ ساعت پیشندا
1آخ مریم زدی تو خال به خدا که راست گفتی🤣🤌🏻
۲۳ ساعت پیشماهی
3اصلا کلا مردا فقط تو رمانا خوبن الان همین امیرعلی جیگره حالا تو بگرد لنگه امیرعلی و اگه پیدا کردی به خدا که نیست شاید یه فیل صورتی خال خالی پیدا کنی ولی مرد خوب نیست😑🤣
۲۳ ساعت پیشیسنا
2فیل صورتی خال خالی و خوب اومدی🤣
۲۳ ساعت پیشسهیلا
2بترکی ماهی ترکیدم از خنده🤣
۲۳ ساعت پیششاپرک
2امیرعلی❌️ شیر پسر قند عسل✅️
۲۴ ساعت پیشندا
2ای ننه چقدر قشنگ گفتی😍😎
۲۴ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😎🤌🏻
۲۴ ساعت پیششقایق
1یعنی من عاشق این کل کل کردنشونم😂 امیرعلی هنوزم معتقده رو فرناز بود جاش نرم تر بود🥴😜
۲۴ ساعت پیشندا
1یقینا که جاش نرم تر بود تو شک داری به این موضوع؟😜
۲۴ ساعت پیششقایق
1نه نه بر منکرش لعنت😜
۲۴ ساعت پیشفرزانه
1پارت❌️ قند عسل ✅️ وای خیلی خوب بود🥺
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😍♥️
۲۴ ساعت پیشندا
2دخترا کجایید بیاید که سمانه به ذوق اوردمون😍
دیروزیسنا
2من زودتر اینجا بودم خانووم تو دیر اومدی 😜 مرجان کجاست راستی
دیروزندا
1فکر کنم مرجان دیگه نخوند که کلا رمان تموم بشه بعدا بیاد ولی حیف کامنت بازی و از دست میده🥲
دیروزیسنا
2آره حالا خدا که حالش خوب باشه بیاد بعدا دوباره
دیروزندا
2خدا رحم کرد واقعا فرناز با صدای رعد و برق بیدار شدا😂
دیروز
لطفا صبر کنید...

ندا
4به نام خدا یک عدد نیش باز با چشمای از ذوق قلب قلبی هستم🥲😍😂