پارت شصت و ششم :

با صدای شدیدی که ناگهان از آسمان بلند شد، از ترس چشم‌هایم را باز کردم. برای چند ثانیه هیچ‌چیز یادم نمی‌آمد. نه می‌دانستم کجا هستم، نه می‌دانستم چرا سقف بالای سرم این‌قدر نزدیک است و چرا بدنم این‌طور در خودش جمع شده. چشم‌هایم از شدت خواب می‌سوختند. چند بار پلک زدم و با گیجی به اطرافم نگاه کردم. صدای رعد دوباره در آسمان پیچید. همان لحظه چشمم به امیرعلی افتاد؛ هنوز خواب بود و دستانش محک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    مطمئن بودم فرزاد فهمیده خبرایی هست اما این جوجه و آقای عاشقش نابودشون کرد،شاید یکی از پیاماشون دیده رو گوشی 🤔

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فرنوش آمار داده😁

    ۱ ماه پیش
  • ساجده

    2

    آها پس بگو منم سوالم همین بود مرسی گفتی به جوابم رسیدم سمانه جون

    ۳ هفته پیش
  • ساجده

    2

    خب معلوم بود لو میرن.. میدونی آخه خیلی مشکوک رفتار میکردن .. حالا بگذریم فقط چطوری صحبت هاشون رو متوجه شدن فرزاد همه چیز رو چطور با جزئیات میدونه؟ مثلا قضیه جوجه خانم و آقای عاشق یعنی صحبت هاشونو شنیده یا اونارو با هم دیده؟

    ۳ هفته پیش
  • ندا

    4

    به نام خدا یک عدد نیش باز با چشمای از ذوق قلب قلبی هستم🥲😍😂

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم😂

    ۱ ماه پیش
  • شاپرک

    2

    منم دقیقا همینطور از اون کل کل شون تو ماشین بگیر تا همین خونه ی فرزاد عاشقشونم

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    3

    بر عکس من نیشم بسته بود گفتم اینا از خواب بلند شدن دهنشون بو میده چطور لب گرفتن والا ما از خواب بلند میشیم دهنمون بو سگهای ولگرد در منطقه محروم تانزانیارو میده 😃😃 کل فکرم این بود

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    راحیل🤣🤣🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • نسترن

    3

    خدا نکشتت دختر🤣🤣 زدم زیر خنده ننه آقام میگه خداروشکر دیونه شدی🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    1

    بگوو تقصیر راحیله یکم شیش میزنه 😃😃

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    بترکی چایی پرید تو گلوم خفه شدم از خنده🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    1

    یا خدا تلفات جانی و مالی من تا حالا نداشتم 😃

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    منی که جلو تلویزیون نشستم انقدر تو خودم ریختم خنده هامو که نفس کم اوردم و به سرفه افتادم بابا خیلی باحالی 😂🤣

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    1

    فدات بشم نسیم جون نفس عمیق بکش چون نفست نگه داری خطرناک میشه اوضاع یه بار دیدی صدا دار و بو دار شد داستان 😃😃😆😆

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    عاقاا باز که همون کارو کردی الان اوضاع وخیم تره همینجوریشم همه منو عقب مونده ذهنی میدونن درحال حاضر مامانبزرگم رو مبل کناری دارن رمان میخونن و هر حرکتی از جانب من مهر تاییدی بر خل و چل بودنمم میخوره😂🤣 وای دختر ترکیدم از خنده البت بیشتر کبود شدم تا بترکم😅😂

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    خدا خفت نکنه دختر این چه سمی بود که گفتی

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    1

    سم خالص سولفوریک اسید ۹۰ درصد 😃😃

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    بابا میشه ولکنی مارو کشتی که😝

    ۱ ماه پیش
  • مینو

    1

    وای راحییل 😂😂

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اخ که گل گفتی از دست تو😂🤣

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    3

    دلم یه داداش فهمیده خواست مثل فرزاد🥲 ولی تابلو بود که فهمیده این دوتا رو😂

    ۱ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    داداش فهمیده پیدا کردی سلام من و بهش برسون عین شوهر فهمیده🤭🥴

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    پس سلامت می مونه رو هوا سهیلا🤣

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    والا سمانه شاهده که من از همون پارت اول گفتم داداش فهمیده موخوام ولی حیف 😔😂

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اخ که چه پارت قلب قلبی ای بود فقط جای یچیزش کم بود و اونم این بود که فرزاد باید بحث دیشب و پیش میکشید😎😂 قیافه هاشون اون موقع دیدنی بود؛ سرخ و سفیدی که نمیشدن😃😂😅

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    آخی چه خوب که فرزاد فهمید اینجوری استرس ماهم خوابید ولی من بیشتر از اینک نگران مادر فرزاد باشم نگران این میعاد لعنتی آیم

    ۱ ماه پیش
  • مینو

    1

    اخییش بلاخره اینام دارن ب لحظات ملکوتی نزدیک میشن چقدر فرزاد آقا و فهمیده است کلی خس خوب گرفتم از این پارت

    ۱ ماه پیش
  • میم

    3

    وای خدا،واقعا سورپرایز شدیم،کاش فرزاد بکم بیشتر ادامه می داد،قشنگ قبض روح شدن بیچاره ها،داشتن سکته رو می زدن 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا سکته کردن جفتی😁

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    3

    معلوم فرزاد از کجا فهمید اینا بهم میگن جوجه و اقای عاشق 😎😎🤔🤔🥸🥸🧐🧐

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فرنوش آمار داده😁

    ۱ ماه پیش
  • میم

    3

    ولی ماماناشون فکر کنم هردو یه سکته بزنن البته مرجان از خوشحالی و زهره از بیچارگی 😁🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • مریم حسینی

    3

    سلام دخترا دنبال پسر فهمیده که ازش یه برادر یا یه شوهر خوب و فهمیده در بیاد نباشید کلا یدونه فهمیده داشتیم که اونم اخرای عمرش عقلشو از دست داد رفت زیر تانک غصه نخورید اینا فقط تو داستانه مردا همشون ناقصن😂😂وای میدونستم فرزاد عشق طالبی و موز رو میدونه😍

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بله آقا فرزادمونم فهمید🤌🏻🤭

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    آخ مریم زدی تو خال به خدا که راست گفتی🤣🤌🏻

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    3

    اصلا کلا مردا فقط تو رمانا خوبن الان همین امیرعلی جیگره حالا تو بگرد لنگه امیرعلی و اگه پیدا کردی به خدا که نیست شاید یه فیل صورتی خال خالی پیدا کنی ولی مرد خوب نیست😑🤣

    ۱ ماه پیش
  • یسنا

    2

    فیل صورتی خال خالی و خوب اومدی🤣

    ۱ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    بترکی ماهی ترکیدم از خنده🤣

    ۱ ماه پیش
  • شاپرک

    2

    امیرعلی❌️ شیر پسر قند عسل✅️

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    ای ننه چقدر قشنگ گفتی😍😎

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😎🤌🏻

    ۱ ماه پیش
  • شقایق

    1

    یعنی من عاشق این کل کل کردنشونم😂 امیرعلی هنوزم معتقده رو فرناز بود جاش نرم تر بود🥴😜

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    یقینا که جاش نرم تر بود تو شک داری به این موضوع؟😜

    ۱ ماه پیش
  • شقایق

    1

    نه نه بر منکرش لعنت😜

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    پارت❌️ قند عسل ✅️ وای خیلی خوب بود🥺

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    دخترا کجایید بیاید که سمانه به ذوق اوردمون😍

    ۱ ماه پیش
  • یسنا

    2

    من زودتر اینجا بودم خانووم تو دیر اومدی 😜 مرجان کجاست راستی

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    فکر کنم مرجان دیگه نخوند که کلا رمان تموم بشه بعدا بیاد ولی حیف کامنت بازی و از دست میده🥲

    ۱ ماه پیش
  • یسنا

    2

    آره حالا خدا که حالش خوب باشه بیاد بعدا دوباره

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️