رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت شصت و ششم :
با صدای شدیدی که ناگهان از آسمان بلند شد، از ترس چشمهایم را باز کردم. برای چند ثانیه هیچچیز یادم نمیآمد. نه میدانستم کجا هستم، نه میدانستم چرا سقف بالای سرم اینقدر نزدیک است و چرا بدنم اینطور در خودش جمع شده. چشمهایم از شدت خواب میسوختند. چند بار پلک زدم و با گیجی به اطرافم نگاه کردم. صدای رعد دوباره در آسمان پیچید. همان لحظه چشمم به امیرعلی افتاد؛ هنوز خواب بود و دستانش محک
مطالعهی این پارت حدودا ۳۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرنوش آمار داده😁
۱ ماه پیشساجده
2آها پس بگو منم سوالم همین بود مرسی گفتی به جوابم رسیدم سمانه جون
۳ هفته پیشساجده
2خب معلوم بود لو میرن.. میدونی آخه خیلی مشکوک رفتار میکردن .. حالا بگذریم فقط چطوری صحبت هاشون رو متوجه شدن فرزاد همه چیز رو چطور با جزئیات میدونه؟ مثلا قضیه جوجه خانم و آقای عاشق یعنی صحبت هاشونو شنیده یا اونارو با هم دیده؟
۳ هفته پیشندا
4به نام خدا یک عدد نیش باز با چشمای از ذوق قلب قلبی هستم🥲😍😂
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم😂
۱ ماه پیششاپرک
2منم دقیقا همینطور از اون کل کل شون تو ماشین بگیر تا همین خونه ی فرزاد عاشقشونم
۱ ماه پیشراحیل
3بر عکس من نیشم بسته بود گفتم اینا از خواب بلند شدن دهنشون بو میده چطور لب گرفتن والا ما از خواب بلند میشیم دهنمون بو سگهای ولگرد در منطقه محروم تانزانیارو میده 😃😃 کل فکرم این بود
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
راحیل🤣🤣🤣🤣
۱ ماه پیشنسترن
3خدا نکشتت دختر🤣🤣 زدم زیر خنده ننه آقام میگه خداروشکر دیونه شدی🤣🤣
۱ ماه پیشراحیل
1بگوو تقصیر راحیله یکم شیش میزنه 😃😃
۱ ماه پیشندا
2بترکی چایی پرید تو گلوم خفه شدم از خنده🤣🤣
۱ ماه پیشراحیل
1یا خدا تلفات جانی و مالی من تا حالا نداشتم 😃
۱ ماه پیشنسیم
1منی که جلو تلویزیون نشستم انقدر تو خودم ریختم خنده هامو که نفس کم اوردم و به سرفه افتادم بابا خیلی باحالی 😂🤣
۱ ماه پیشراحیل
1فدات بشم نسیم جون نفس عمیق بکش چون نفست نگه داری خطرناک میشه اوضاع یه بار دیدی صدا دار و بو دار شد داستان 😃😃😆😆
۱ ماه پیشنسیم
1عاقاا باز که همون کارو کردی الان اوضاع وخیم تره همینجوریشم همه منو عقب مونده ذهنی میدونن درحال حاضر مامانبزرگم رو مبل کناری دارن رمان میخونن و هر حرکتی از جانب من مهر تاییدی بر خل و چل بودنمم میخوره😂🤣 وای دختر ترکیدم از خنده البت بیشتر کبود شدم تا بترکم😅😂
۱ ماه پیشسرو
1خدا خفت نکنه دختر این چه سمی بود که گفتی
۱ ماه پیشراحیل
1سم خالص سولفوریک اسید ۹۰ درصد 😃😃
۱ ماه پیشنسیم
1بابا میشه ولکنی مارو کشتی که😝
۱ ماه پیشمینو
1وای راحییل 😂😂
۱ ماه پیشنسیم
1اخ که گل گفتی از دست تو😂🤣
۱ ماه پیشندا
3دلم یه داداش فهمیده خواست مثل فرزاد🥲 ولی تابلو بود که فهمیده این دوتا رو😂
۱ ماه پیشسهیلا
3داداش فهمیده پیدا کردی سلام من و بهش برسون عین شوهر فهمیده🤭🥴
۱ ماه پیشندا
2پس سلامت می مونه رو هوا سهیلا🤣
۱ ماه پیشنسیم
1والا سمانه شاهده که من از همون پارت اول گفتم داداش فهمیده موخوام ولی حیف 😔😂
۱ ماه پیشنسیم
1اخ که چه پارت قلب قلبی ای بود فقط جای یچیزش کم بود و اونم این بود که فرزاد باید بحث دیشب و پیش میکشید😎😂 قیافه هاشون اون موقع دیدنی بود؛ سرخ و سفیدی که نمیشدن😃😂😅
۱ ماه پیشابرا
1آخی چه خوب که فرزاد فهمید اینجوری استرس ماهم خوابید ولی من بیشتر از اینک نگران مادر فرزاد باشم نگران این میعاد لعنتی آیم
۱ ماه پیشمینو
1اخییش بلاخره اینام دارن ب لحظات ملکوتی نزدیک میشن چقدر فرزاد آقا و فهمیده است کلی خس خوب گرفتم از این پارت
۱ ماه پیشمیم
3وای خدا،واقعا سورپرایز شدیم،کاش فرزاد بکم بیشتر ادامه می داد،قشنگ قبض روح شدن بیچاره ها،داشتن سکته رو می زدن 🤣
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا سکته کردن جفتی😁
۱ ماه پیشراحیل
3معلوم فرزاد از کجا فهمید اینا بهم میگن جوجه و اقای عاشق 😎😎🤔🤔🥸🥸🧐🧐
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرنوش آمار داده😁
۱ ماه پیشمیم
3ولی ماماناشون فکر کنم هردو یه سکته بزنن البته مرجان از خوشحالی و زهره از بیچارگی 😁🙏🏻
۱ ماه پیشمریم حسینی
3سلام دخترا دنبال پسر فهمیده که ازش یه برادر یا یه شوهر خوب و فهمیده در بیاد نباشید کلا یدونه فهمیده داشتیم که اونم اخرای عمرش عقلشو از دست داد رفت زیر تانک غصه نخورید اینا فقط تو داستانه مردا همشون ناقصن😂😂وای میدونستم فرزاد عشق طالبی و موز رو میدونه😍
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بله آقا فرزادمونم فهمید🤌🏻🤭
۱ ماه پیشندا
1آخ مریم زدی تو خال به خدا که راست گفتی🤣🤌🏻
۱ ماه پیشماهی
3اصلا کلا مردا فقط تو رمانا خوبن الان همین امیرعلی جیگره حالا تو بگرد لنگه امیرعلی و اگه پیدا کردی به خدا که نیست شاید یه فیل صورتی خال خالی پیدا کنی ولی مرد خوب نیست😑🤣
۱ ماه پیشیسنا
2فیل صورتی خال خالی و خوب اومدی🤣
۱ ماه پیشسهیلا
2بترکی ماهی ترکیدم از خنده🤣
۱ ماه پیششاپرک
2امیرعلی❌️ شیر پسر قند عسل✅️
۱ ماه پیشندا
2ای ننه چقدر قشنگ گفتی😍😎
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😎🤌🏻
۱ ماه پیششقایق
1یعنی من عاشق این کل کل کردنشونم😂 امیرعلی هنوزم معتقده رو فرناز بود جاش نرم تر بود🥴😜
۱ ماه پیشندا
1یقینا که جاش نرم تر بود تو شک داری به این موضوع؟😜
۱ ماه پیششقایق
1نه نه بر منکرش لعنت😜
۱ ماه پیشفرزانه
1پارت❌️ قند عسل ✅️ وای خیلی خوب بود🥺
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😍♥️
۱ ماه پیشندا
2دخترا کجایید بیاید که سمانه به ذوق اوردمون😍
۱ ماه پیشیسنا
2من زودتر اینجا بودم خانووم تو دیر اومدی 😜 مرجان کجاست راستی
۱ ماه پیشندا
1فکر کنم مرجان دیگه نخوند که کلا رمان تموم بشه بعدا بیاد ولی حیف کامنت بازی و از دست میده🥲
۱ ماه پیشیسنا
2آره حالا خدا که حالش خوب باشه بیاد بعدا دوباره
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2مطمئن بودم فرزاد فهمیده خبرایی هست اما این جوجه و آقای عاشقش نابودشون کرد،شاید یکی از پیاماشون دیده رو گوشی 🤔