کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت هجده :
بالهایش قرمز بود با لکههای سیاه؛ درست مثل زندگیام که تا هفده سالگی سرشار از شور و عشق بود، اما بعد لکههای سیاه بر آن نشست و مرا به ته گودال تاریکی و حقارت کشاند.
صدای قدمهایی آمد. به پشت سرم نگاه کردم؛ پناه بود. باید چند ساعتی میخوابیدم؛ آنقدر خسته بودم که مغزم درد میکرد و اصلاً نمیتوانستم فکر کنم. باید به یادم میماند که حتماً راجع به تولد آریا مهر که دعوتم کرده بود،
لطفا صبر کنید...
