آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و پنجم :
دیدار بیحرف سری تکان داد و هرچه به انتهای راهرو نزدیکتر شد، تپش قلبش تندتر کوبید. داخل سالن عنبیههایش دنبال سلین گشت که او را لم داده داخل اغوش همان مرد کت و شلواری دید ونبضش داخل شقیقههایش بیریتم زد. نگاه تیره سلین چرخید و روی صورت دیدار ثابت ماند.لبخند کمرنگی به صورت گر گرفته دیدار زد، که رگ گردنش ورم کرد و نفهمید چه طور با قدمهای بلند سمتش رفت؛ اما سلین از جایش جنب هم نخورد. ن

لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0رمان بسیار زیباییه و درد جوانای امروزیه و اختلافاتی ک با والدین دارن همه چیه رمان عالیه من امروز کل پارت ها رو خوندم و اولین نظرم هست البته قبلا اثار زیباتون رو خوندم خداقوت عزیزم