گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت چهارده :
آخر شب بود.
بعد از رفتنشان حاج بابایش تا توانسته بود او را مورد سرزنش قرار داد که چرا باید با آن پیراهن جولان می داد!
گفته بود از آن پسر خوشش نیامده، نگاهش چیزی داشت، چیزی که دلش را به شور می انداخت!
ولی راست می گفت حاج بابایش، نگاهش، نگاهش کاری می کرد که نتواند مستقیم در چشمانش زُل بزند!
با ویبره رفتن تلفن همراهش خم می شود و از روی میز بر می دارد:
_"بیداری
لطفا صبر کنید...
