نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت سی و یک :
عرق سرد روی تیغه ی کمرم سرازیر شد و آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
آهسته از جا بلند شدم. نباید به روی خودم میاوردم که صدایی شنیدم. وگرنه هر کسی که بود، بهم حمله می کرد. نفس توی سینه ام گیر کرد و زانوهام، وقتی که بلند شدم لرزیدن. باید...باید خیلی خونسرد به سمت در می رفتم و قبل از این که زندانی فرصت کنه حتی به خودش بیاد، من فرار کنم و برم!
توی همین فکر ها بودم، که صدای غرش مانندی گوشم رو پر ک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
من اینو توی اولای رمان گفتم ولی میشنوم چندنفره میپرسن فکرکنم یادشون رفته سایکو ۲۸ و ژاکلین ۲۵
دیروزنگار
0بابا منکه می دونم کار سایکو بوده و لباسشو عوض کرده و اون گوی ژاکلین رو برداشته خدای خیلی باحال بود💙💙
۲ روز پیشبارلن
1فکرکنم ازهوش رفته بودسایکولباساش عوض کرده گذاشتتش توی تخت
۶ روز پیشفریده
1من نفهمیدم..الان از کجا تا کجاش خواب بود از کجا تا کجا بیدار بود؟!
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
میفهمی
۴ هفته پیشدختر صحرا
0آقا نویسنده خوب پخت و پز کرده..عجب پارتی بود
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹😍❤️
۴ هفته پیشدلارام
0چیشد چیشد ؟خواب نبود انگار 🤔🤔
۴ هفته پیشدختر صحرا
1نکنه خواب نبوده چون می گه یکی از گوی هاش نیس
۴ هفته پیشدختر صحرا
0فقط سایکو و تمام
۴ هفته پیشپریا
1خیلی عالی بود 👍🏻😍مرسی از نویسنده جان
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0سایکو چند سالشه؟؟ژاکلین چند سالشه؟؟حدیث میشه بگی این دو تا چند سالشونه آخه همش با خودم میگم اختلاف سنی دارن یا نه یا چقدره اختلاف سنی شون؟؟💙💙