پارت سی و یک :

عرق سرد روی تیغه ی کمرم سرازیر شد و آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
آهسته از جا بلند شدم. نباید به روی خودم میاوردم که صدایی شنیدم. وگرنه هر کسی که بود، بهم حمله می کرد. نفس توی سینه ام گیر کرد و زانوهام، وقتی که بلند شدم لرزیدن. باید...باید خیلی خونسرد به سمت در می رفتم و قبل از این که زندانی فرصت کنه حتی به خودش بیاد، من فرار کنم و برم!
توی همین فکر ها بودم، که صدای غرش مانندی گوشم رو پر ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    آقا نویسنده خوب پخت و پز کرده..عجب پارتی بود

    ۱۱ ساعت پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹😍❤️

    ۹ ساعت پیش
  • دلارام

    0

    چیشد چیشد ؟خواب نبود انگار 🤔🤔

    ۱۰ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    نکنه خواب نبوده چون می گه یکی از گوی هاش نیس

    ۱۱ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    فقط سایکو و تمام

    ۱۱ ساعت پیش
  • پریا

    1

    خیلی عالی بود 👍🏻😍مرسی از نویسنده جان

    ۱۲ ساعت پیش
کپی شد!