پارت صد و هشتاد و پنجم :

به فاصله‌ی آنکه کوهیار به ما برسد، شهاب هم کنارم قرار گرفت و صدای پوزخند بلندش مثل یک ضرب‌آهنگ ترسناک گوشم را پر کرد.
-جالبه! همین الان تاکید کردید که چون به کارتون مطمئن بودید تنها اومدید! ظاهرا اینبار هم نقشه‌تون اونجور که می‌خواستید پیش نرفته!
بی‌حرف نگاهش کردم. تا همین چند لحظه‌ی پیش امید داشتم که با حرف‌هایم نرم‌‌تر شده باشد اما حالا بعید می‌دانستم کوتاه بیاید، مخصوصا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای رهاا .. میخوای چیکار کنی..

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️