ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و پنجاه و ششم :
این تسلیهای واهی هم نمیتوانست از اضطراب و تنشی که به آن گرفتار شده بودم کم کند. پا تند کرده و یک نفس به سمت خانه خشاتریا دویدم. بدون تعلل و لحظهای مکث در خانه را از هم گشودم و به داخل پریدم. با دیدن ماسیس تپشهای افسار گسیخته قلبم، یکباره آرام گرفت و هوا بار دیگر به سینه هایم راه پیدا کرد. در فضای تاریک خانه، ماسیس مانند شمعی سفید لبه حوض نشسته و پاهایش را در شکم خو جمع کرده بود. در حال
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فریده
0من نگران عاقبت ماسیسم.. 😞😓