پارت صد و پنجاه و ششم :

این تسلی‌های واهی هم نمی‌توانست از اضطراب و تنشی که به آن گرفتار شده بودم کم کند. پا تند کرده و یک نفس به سمت خانه خشاتریا دویدم. بدون تعلل و لحظه‌ای مکث در خانه را از هم گشودم و به داخل پریدم. با دیدن ماسیس تپش‌های افسار گسیخته قلبم، یکباره آرام گرفت و هوا بار دیگر به سینه هایم راه پیدا کرد. در فضای تاریک خانه، ماسیس مانند شمعی سفید لبه حوض نشسته و پاهایش را در شکم خو جمع کرده بود. در حال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    0

    من نگران عاقبت ماسیسم.. 😞😓

    ۴ هفته پیش
  • Asma

    3

    اینکه چند پارت دیگه این رمان تموم میشه خیلی غم انگیزه بخصوص برای ماهایی که از اول خوانندش بودیم و هر هفته براش انتظار کشیدیم. ماسیس جزوی از روتین زندگیمون شده بود و کلی ازش لذت بردیم 🫠

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️