پارت صد و هشتاد و دوم :

ناخودآگاه به سمتش برگشتم. با چهره‌ای جدی به ما نزدیک شد و کماکان نگاهش به منصور اسودی بود.
-با توام! مگه نباید پیش مهمونا باشی الان؟
اسودی لبخند چاپلوسانه‌ای زد و به من اشاره کرد:
-چیزی نیست داشتم با مسئول برنامه‌ریزیت... آخ ببخشید منظورم همون خانم وکیل بود، داشتم با ایشون گپ می‌زدم!
چقدر دلم می‌خواست با مشتی پر ضرب صدایش را ساکت کنم اما در موقعیتی نبودم که بیشتر از آن برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    بیا رها تحویل بگیر ..حالا بگو نه من میرم چیزی نمیشه ..

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️