پارت صد و هشتاد و دوم :

ناخودآگاه به سمتش برگشتم. با چهره‌ای جدی به ما نزدیک شد و کماکان نگاهش به منصور اسودی بود.
-با توام! مگه نباید پیش مهمونا باشی الان؟
اسودی لبخند چاپلوسانه‌ای زد و به من اشاره کرد:
-چیزی نیست داشتم با مسئول برنامه‌ریزیت... آخ ببخشید منظورم همون خانم وکیل بود، داشتم با ایشون گپ می‌زدم!
چقدر دلم می‌خواست با مشتی پر ضرب صدایش را ساکت کنم اما در موقعیتی نبودم که بیشتر از آن برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!