کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و هشتاد و دوم :
ناخودآگاه به سمتش برگشتم. با چهرهای جدی به ما نزدیک شد و کماکان نگاهش به منصور اسودی بود.
-با توام! مگه نباید پیش مهمونا باشی الان؟
اسودی لبخند چاپلوسانهای زد و به من اشاره کرد:
-چیزی نیست داشتم با مسئول برنامهریزیت... آخ ببخشید منظورم همون خانم وکیل بود، داشتم با ایشون گپ میزدم!
چقدر دلم میخواست با مشتی پر ضرب صدایش را ساکت کنم اما در موقعیتی نبودم که بیشتر از آن برا
لطفا صبر کنید...
