پارت صد و هشتاد و یک :

آرام سر تکان دادم و با تشکری زیرلبی راه خروجی را پیش گرفتم. جای چانه زدن سر اینکه اصلا نیازی به این تشریفات نداشتم، نبود. به هر حال او کار خودش را می‌کرد و من هم نیاز داشتم انرژی‌ام را عوض یکه بدو برای حرف‌هایم نگه دارم.
آرام پله‌های ایوان را به سمت حیاط پشتی پایین آمدم. همزمان کمی در خود جمع شدم و دست به بازوهایم کشیدم. هوای بیرون ملس بود و نسیم خنکی داشت. جای تعجب نداشت، پاییز بود و ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    ای بابا ..چقد گفتم رها نکن ..رها نروو.. 🤐🤐

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️