کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و هشتاد و یک :
آرام سر تکان دادم و با تشکری زیرلبی راه خروجی را پیش گرفتم. جای چانه زدن سر اینکه اصلا نیازی به این تشریفات نداشتم، نبود. به هر حال او کار خودش را میکرد و من هم نیاز داشتم انرژیام را عوض یکه بدو برای حرفهایم نگه دارم.
آرام پلههای ایوان را به سمت حیاط پشتی پایین آمدم. همزمان کمی در خود جمع شدم و دست به بازوهایم کشیدم. هوای بیرون ملس بود و نسیم خنکی داشت. جای تعجب نداشت، پاییز بود و ه
لطفا صبر کنید...
