پارت صد و هشتاد و یک :

آرام سر تکان دادم و با تشکری زیرلبی راه خروجی را پیش گرفتم. جای چانه زدن سر اینکه اصلا نیازی به این تشریفات نداشتم، نبود. به هر حال او کار خودش را می‌کرد و من هم نیاز داشتم انرژی‌ام را عوض یکه بدو برای حرف‌هایم نگه دارم.
آرام پله‌های ایوان را به سمت حیاط پشتی پایین آمدم. همزمان کمی در خود جمع شدم و دست به بازوهایم کشیدم. هوای بیرون ملس بود و نسیم خنکی داشت. جای تعجب نداشت، پاییز بود و ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️