پارت صد و هشتاد و یک :

آرام سر تکان دادم و با تشکری زیرلبی راه خروجی را پیش گرفتم. جای چانه زدن سر اینکه اصلا نیازی به این تشریفات نداشتم، نبود. به هر حال او کار خودش را می‌کرد و من هم نیاز داشتم انرژی‌ام را عوض یکه بدو برای حرف‌هایم نگه دارم.
آرام پله‌های ایوان را به سمت حیاط پشتی پایین آمدم. همزمان کمی در خود جمع شدم و دست به بازوهایم کشیدم. هوای بیرون ملس بود و نسیم خنکی داشت. جای تعجب نداشت، پاییز بود و ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!