تب به قلم آیناز تابش
پارت سی و یک :
از چهرهی مادر بدن میشد استنباط کرد که چندان از اضافه شدن زمین به جمع خانوادهمان راضی نیست. من اما خرسند بودم. تا پیش از این احساس گناه میکردم که مادر بدن خانه نمیماند و بدن و قوانینش تنها ماندهاند. که شان بدن تنزیل یافته و مثل ماموران ایست بازرسی، انگورهای بیاهمیت من را توقیف میکند. احساس گناه میکردم چون پدر بدن به خاطر من مرده بود. چرا که آجرهای خانهی دلخواهش با کلنگ اعم
لطفا صبر کنید...
