گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و نهم :
زیاد منتظر جواب نمیماند. شاید هم دارد به من زمان میدهد. پایین پلهها، پای دستگاه حضور و غیاب میایستیم. اول او ساعت خروجش را میزند و بعد من.
از وقتی حسین تماس را قطع کرد، انگار کسی دست انداخته و دارد خفهام میکند. دلم میخواهد زودتر از محوطهی شرکت دور شویم تا این مقنعه را از روی سرم بردارم. شاید راه نفسم باز شود. از در سالن که خارج میشویم دورمان خلوتتر است. جواب سوالش را
لطفا صبر کنید...
