پارت صد و سی و نهم :

زیاد منتظر جواب نمی‌ماند. شاید هم دارد به من زمان می‌دهد. پایین پله‌ها، پای دستگاه حضور و غیاب می‌ایستیم. اول او ساعت خروجش را می‌زند و بعد من.
از وقتی حسین تماس را قطع کرد، انگار کسی دست انداخته و دارد خفه‌ام می‌‍کند. دلم می‌خواهد زودتر از محوطه‌ی شرکت دور شویم تا این مقنعه را از روی سرم بردارم. شاید راه نفسم باز شود. از در سالن که خارج می‌شویم دورمان خلوت‌تر است. جواب سوالش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!