پارت هشتاد و چهارم :
"زمان حال"
"گندم"
یک هفته از آخرین دیدارم با پدرام میگذشت. توی آخرین دیدارمون فهمیده بودم که واقعاً دوستش دارم.
خوشحال بودم از اینکه پذیرفتمش. توی این یک هفته، هر شب با هم تلفنی صحبت میکردیم. گاهیوقتها چت میکردیم و گاهیوقتها هم کلکل میکردیم. اون از کارهای روزمرهش میگفت، از درگیریهاش، از کارهایی که داشت انجام میداد. من هم از وضعیت خونهداری و کارÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
🤩😍
۲ ماه پیشRosa
1وای دارم یه مرد گندرو در حال جدا کردن گوجه تصور میکنم🤣🤣
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
واقعا هم خنده داره!!
۲ ماه پیشسرو
0ای وای از دست پدرام ترکیدم از خنده آخه واقعا مرده گ ند ه عقلت نرسید بگی وای خدا🤣🤣
۲ ماه پیشZ.k
0هه هه ای گندم شیطون خیلی با حالی😅😅
۲ ماه پیشنورا
0خیلیی عالیهه خسته نباشی😭💕
۲ ماه پیش...
0خیلی قشنگ بودد
۲ ماه پیشSara
0مثل همیشه خیلی قشنگ بود خسته نباشی عزیزم ✨💕💕
۲ ماه پیشصدف
1دستت طلا. صبا جونی 🤩🤩
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
1پسر ساده ی من🥹🥹