پارت هشتاد و پنجم :
از ساندویچی بیرون اومدیم. کلا روحیهش شاد بود و من رو هم میخندوند.
توی ماشین نشستم و برای یک لحظه باز تموم چیزهای بدی که ممکن بود رخ بده فکر کردم. انگار عادت کرده بودم که غمگین باشم و حتی وسط خوشیهام هم یاد چیزهای بد بیفتم.
تا چهرهم درهم رفت نگاهم کرد و پرسید: باز چرا غرق شدی؟
لب برچیدم و گفتم: نمیدونم، یهو یه چیزایی یادم میاد که حالمو بد میکنه.
تیلههاش بین دو چشمم Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
چه قشنگگگ🤩🤩
۲ ماه پیشالنا
1ممنونمم عالی بود💖
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیزممم
۲ ماه پیشZ.k
1اخی گندم چاله گونه داره🤩 مثل من وپسرم😉
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اخی واقعااا قشنگه، خدا حفظتون کنه😍😍🤌🤌
۲ ماه پیشSara
2واای بگردمم😭🥺✨✨😍عسلچه ها + خود نویسنده
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی سارای قشنگم🤩🫂
۲ ماه پیششی شی
1وایی این جمله ی پدرام خدایاا..عالیی بود
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی قشنگمم
۲ ماه پیشNana
1چقد پدرام حرفاش قشنگن
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
لطف داری🥺
۲ ماه پیشراز
1پدرام چقد تنهاست و غماش،زیادن
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره پسرکم!
۲ ماه پیشزری
3چاله گونت دلمو خودمو توش دفن کرده🥹🥹
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
یادته؟!
۲ ماه پیشRosa
0پدرام چقدر ناراحت شد سر جنازه خواهرش بیچاره😭
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره بنده خدا!
۲ ماه پیشریحا
1آخیی نازیی
۲ ماه پیشنورا
1وایی عالیی بودد😭😭
۲ ماه پیش...
1خیلی قشنگ بود🫠💝
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
6دفن شده ای در چال گونه اش:)